
گاهی اوقات که با پدرم درمورد اختلاف نسل خودش و نسل خودم صحبت می کنم به طعنه و شوخی به من می گوید : آخر پسر تو به چه چیزنسل خودت افتخار میکنی ؟ نسل تو مگه چی داره ، من تو هوایی نفس کشیدم که صادق هدایت و اخوان ثالث و فروغ نفس می کشیدند از فردین وبهروز وثوقی تاجلال آل احمد و دانشور را توانستم از نزدیک ببینم . بعد از انقلاب هم آدمهایی را از نزدیک دیدم که عمرأ تو نسل شما نباشند از جهان آرا و همت تامطهری ،و همیشه یکی از افتخاراتش این است که می توانسته برود کافه نادری و خیلی از نویسنده ها را از نزدیک ببینه ....
چند ماه پیش هم که به دعوت دوستان روزنامه کارگزان نشستی دوستانه با لیلی گلستان داشتیم خانم گلستان از خاطراتش در دوران کودکی با صادق هدایت می گفت و من هم با حسرت می گفتم : که بله درست میگویید خانم گلستان ولی الان دیگر نمی شودجایی را پیدا کرد که بتوانی نویسنده مورد علاقه ات را از نزدیک ببینی
اینها گذشت تا اینکه با کافه تیتر آشنا شدم -الان که چند ماهی از آشنایی من با کافه تیتر میگذرد البته از قبل با بهنام و بی تا به دلیل روزنامه نگار بودنشان آشنا بودم ـ می توانم در آنجا نویسندگان مورد علاقه ام را ببینم از ضیاء موحد و عمران صلاحی (مرحوم)، گرفته تا مسعود ده نمکی و محسن نامجو
وبا افتخار میتوانم امروز به پدرم و در آینده به فرزندانم بگویم که درست است که من با صادق هدایت و شریعتی و جهان آرا نبودم اما در زمانی زیستم که مکانی بود به نام کافه تیتر که هرچند مانند کافه نادری بیف استراگانوف و بیفتیک در آن درست نمیشود ولی بی تا صالحی "فراپه و "وجیزی" به تو می دهد که هیچ کجا نمیتوانی پیدا کنی و میتوانم با دوستان همچون آب روانم در آنجا بنشینم و قهوه ای سفارش بدهم و فارغ از هیاهو و سیاست در مورد فرهنگ وهنر گپ بزنم و کمی آرامش بیابم ...امید که همیشه برقرار بماند
پ.ن۱:کافه روزنامه نگاران از وبلاگ میترا خلعتبری
پ.ن۲:خدایا کافه تیتر را به تو می سپارم از وبلاگ حمیدرضا علاقه بند