تبليغاتX
زادمهر

 

 

زادمهر

بهwww.zadmehr.comخوش آمدید

یوسف دزدیده تویی ..بر سر بازار بیا ....

...اینکه بروی به میخانه تاصاحب میخانه که ازدوستان قدیمت می باشد را زیارت کنی و بدانی که ساقی هم آنجاست و بخواهی به ساقی سر سلامتی جام و سبو را تبریک بگویی و احوال هزار دستانش را  بپرسی و ناگهان ساقی در بین حیرانی تو بگوید که آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت و هزار دستان نیز کلاغی بیش نبوده است و نه تنها خم می، بلکه تمامی پیمانه ها را نیز او با خود برده است،، دیگر چه حالی برایت باقی می ماند هرچند حالت وقتی که میخانه چی دم گوش ات نجوا می کند که چه نشسته ای بشتاب که تا دستان ساقی خالی است و نامحرمی دستانش را نبوسیده است پیاله ای به دست او بده تا دوباره لذت دیدن عکس رخ یار در پیاله را تقدیم تو کند و  دوباره تمام وجودت لبریز حسی دل انگیز شود و آنگاه است که فریاد میزنی:
پای تویی /دست تویی /گل سرمست تویی ،جانب گلزار بیا /یوسف دزدیده تویی، بر سر بازار بیا/ای دل آواره بیا/ ور جگر پاره بیا/ گر در بسته بود از ره دیوار بیا/ ای نفس صبح بیا/ای هوس روح بیا/ مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا/ ای شب آشفته برو/ آی غم ناگفته برو/ ای خرد خفته برو دولت بدار بیا.....*

*قسمتی از ترانه ای که رضا یزدانی خوانده است

پ.ن: دیروز به دیدن یکی از دوستانم رفته بودم و خبر یافتم که دوست دیگرم برایش اتفاقی افتاده است که در بین همه گزینه های ممکن کمترین احتمال را برای رخ  دادنش می دادم ....و دری را که فکر میکردم بسته اند و بر روی آن دیوار کشیده اند امروز نه تنها دیوار را برداشته اند بلکه قفلش نیز شکسته است و امید است که بتوانم از درعبور کنم این خبر انقدر دگرگونم کرد که از سید خندان تا راآهن پیاده امدم و مداوم به صدای رضا یزدانی گوش میدادم



پسته وانار

دستها همه گرم نگاهها همه خندان....

پیام هفته:آن کسی که به تو سلام می کند همانی نیست که با تو خداحافظی کرده است

فیلم هفته:حرفه خبرنگار به کارگردانی مایکل انجلو انتونیونی

کتاب هفته :"ها کردن" نوشته پیمان هوشمند زاده

توصیه هفته :هرگز و هیچوقت ،پسته و انار و سیب زمینی سرخ کرده و چای را باشیرکاکائو  با هم نخورید چون فلسفه آدم میزند بالا.......

                                                                                      بام تهران

                                                                  



مثل دری به فراموشی لولا شده ام

این روزها دلم برای دوستی تنگ شده است دوستی که با ناراحتی از هم جدا شدیم هرچند او خود میل به جدا شدن داشت  و عوامل این جدایی را فراهم کرد ..... ولی الان خیلی دوست دارم که بدانم کجاست و چه می کند هرچند هرکجا هست خدایا به سلامت دارش......

مثل دری که به فراموشی لولا شود      آرام آرام      از دیدم خارج شد

و او زنی بود  که دوستش داشتم

اما چه بسیار شب ها که مثل گوزنی مکانیکی

در میان نوازش های من خوابید

و من در سکوت آهنی رویاهای  او درد کشیدم .*

*از شعرهای ریچارد براتیگان با ترجمه ی یگانه وصالی 



نکند فکر کرده ای محمد آقازاده ای !؟

دیشب از جایی آمدم که  که زنی برای بزرگ شدنش جشن گرفته بود

چقدر خوب شده است اطرافم...

زنان سن واقعیشان را می گویند...

به همسر  آن یکی می گویم چرا جشن نمی گیرید...

نمی گوید مریض بودم ......نمی گوید پدرم مرد ...

می گوید پول نداشتم .........

چقدر خوب شده است اطرافم .....

به دیگری گفتم نظرت را بگو ......نمی گوید وقت ندارم

نمی گوید کامپیوترم خراب است ...

می گوید نظرم را به تو بگویم !.... فکر کردی کی هستی!؟.....

دیوانه ای .....یا اینکه فکر کردی خیلی مهمی .....

 آهان ....نکند فکر کردی محمد آقازاده ای ........چقدر خوب شده است اطرافم



چیزی که یک بار شکست را دوباره نمیتوان شکست

پوستر فیلم ژاکتگاهی فکر می کنم که ما زندگی می کنیم که فقط بتوانیم بگوییم چه اتفاقی برایمان افتاده که برسر دیگری نیامده، بعضی مواقع زنده ایم که به عجایب پیروز بشیم،بعضی مواقع زندگی با علم به مرگ تازه  شروع میشود که همه چیز ممکن است ناگهان تمام بشود حتی اگر اصلا نخواهی که تمام بشود مسئله مهم تو زندگی ایمان داشتن به این است که تا وقتی که زنده ای دیر نشده و وقت داری ...وقتی میمیری فقط یک چیز هست که میخواهی اتفاق بیفتد فقط می خواهی برگردی ...ولی تا وقتی زنده ای باید دو چیز را همیشه مد نظر داشته باشی ، اول اینکه زیاد اهمیت ندهی که  چرا همه چیز تو خواب قشنگ تر از موقعی که تو بیداری هستی و دوم اینکه چیزی را که یک بار شکست دیگه نمیتوانی دوباره بشکنی*

* توصیه می کنم فیلم ژاکت به کارگزدانی  john maybury و با بازی آدرین برودی و کایرا نایتلی را ببینید 



رسیدن به مرز خود بسندگی

ماجرا ی جشن تولدم و اتفاقات این روزها و اتهامی که یکی از دوستانم به من زده بود و نگرانیهای من را  در مورد خودش با یک پیش قضاوت به ..... تعبییر کرده بود باعث شد که به یک استقلال جدید برسم رسیدن به مرز خود بسندگی.....

 خود بسندگی یعنی رسیدن به یک ناامیدی از همه ، اینکه به هیچکس و هیچ فردی امید نداشته باشی اگر به این حالت برسی دیگر بی معرفتی آدمها و نمک نشناسیشان تو را اذیت نمی کند و کاری را می کنی که خودت دوست داری مانند لحظه ای که در خیابان دوست داری به فردی کمک کنی اما از آن فرد توقع نداری که از تو تشکر کندبلکه کار را برای دل خودت  انجام داده ای، رسیدن به مرز خود بسندگی باعث میشود که به روابط و ارتباطات امید نبندی و از آدمها متوقع نباشی....

 و به قول دوستم محسن فرجی:"رسيدن به اين مرحله، يعني رويين‌تن شدن در برابر تمام چيزهايي كه در ارتباطات انساني ما را آزار مي‌دهد و مي‌تواند نقطه‌ي تهديدي باشد.به فرض ، در صورت رسيدن به اين نااميدي عظيم،هيچ گاه از بدكرداري ديگران،حتا صميمي‌ترين دوستان، مغموم و مغبون نخواهيم شد؛چراكه  از ابتدا به آن دوست هم اميدي نبسته بوديم تا از رفتارش دلخور شويم" 

و وقتی هم متوقع نباشی از قطع بودن رابطه ناراحت نمی شوی و آزار نمی بینی در مورد آدمها به قضاوت نمی نشینی و فکر نمی کنی و این باعث می شود که به یک تنهایی با عزت برسی وبه یک قناعت شرافتمندانه و اولین ثمره این قناعت شرافتمندانه  هم آزادی است آزادی برای خویشتن خویش نتیجه دیگر این خودبسندگی این است که به جزء حلقه بسیار بسیار محدودی از دوستانت برای دیگران  انرژی مصرف  نمی کنی و نباید انرژی بگذاری  و ذهنت را مشغول نمی کنی که مصرف انرژی زیاد برای غریبه ها تو  را یا در دسته کوران قرار می دهد یا در دسته احمقها .

 
پ.ن۱: چند روز پیش که به مناسبت اعیاد شعبانیه به روزنامه اعتماد ملی رفته بودم و میترا خلعتبری را بعد از چند وقت دیدم بسیار خوشحال شدم دیدم میترا هم به این خود بسندگی رسیده است  وبرای رسیدن به این مرز خود بسندگی و آزادگی حتی بعضی حوزه های خبری خود را هم عوض کرده است

پ.ن۲:رسیدن به مرز خود بسندگی اگر برای دیگران مستحب است برای خبرنگاران و روزنامه نگاران واجب است ،دلیل آن را بعد خواهم گفت



ما سالهاست به جایگاه نگاه لیلی نگاه میکنیم

میگویند مجنون سالها در گوشه ای  از کوچه ای ایستاده بود و به لکه سیاهی بر روی دیوار نگاه میکرد رهگذری از او پرسید که چرا تو سالهاست که به این لکه نگاه میکنی و مجنون گفت روزی لیلی در حال گذر از کوچه برای اینکه نگاهش به من نیفتاد رویش را برگرداند وبه این لکه نگاه کرد ومن از آن زمان به بعد به این لکه وبه جای نگاه او نگاه می کنم و می خواهم بدانم که این لکه چه چیزی داشت که لیلی به جای نگاه به من به این لکه نگاه کرد.... ....حالا حال ما و حضرت حجت ابن الحسن (ع) نیز اینگونه است ما سالهاست که به جای نگاه او چشم دوخته ایم وبه مسجد جمکران نگاه می کنیم و هر جا عطری از او احساس می کنیم وخبری از او می شنویم سراسیمه پیگیر می شویم ،هرچند این دوری تقصیر خودمان است چون عاشق نیستیم آدم عاشق مسئول پذیر ترین فرد است و شرایط را برای حضور معشوق فراهم میکند اما ما عاشق نیستیم

پ.ن۱:آقا به ما لکه های سیاه هم نگاهی بی انداز هرچند میدانم همیشه در نظرمان داری

پ.ن۲:امشب به کوی ات آمدم دانم که در وا میکنی /رحمی به این خونین دل رسوای رسوا میکنی

پ.ن۳:نیمه شعبان مبارک باد 



رشحیات من 12،خدایا کارم به سختی خورده است ....

عکس از وبلاگ خ رس ر وخدایا نعمتم دادی وشاکرم نیافتی

مرا خواندی وشنوایم نیافتی

نشانم دادی وبینایم نیافتی  

مبتلایم نمودی وصبورم نیافتی

معروفم نمودی و با معرفتم نیافتی

 شادم نمودی وشادکننده ام نیافتی

خدایا کارم به سختی خورده است

       کارم به سختی خورده است

              به سختی خورده است

و فقط تو میتوانی آسانش نمایی

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته دل من ،جانا به عهد خود وفا کن

 نوشته شده در یک شنبه ۲۳/۲/۸۶ ساعت۰۰:۴۸شب

 

 

 



رشحیات من 11،وفتی می میریم به چه چیز تبدیل میشویم؟

یش نویس :می گویند عجله کار شیطونه درست میگویند،هنوز درست سایت راه نیفتاده قصد اسباب کشی داشتم ،فعلا تا آماده شدن سایت اینجا می نویسم

عنوان وبلاگ ربابه صدرا شکوری عزیز و اتفاقاتی که این چند روز برایم افتاده است و این غم تنهایی همیشگی مرا به فکر فرو برده است چند روز پیش فیلمی دیدم که در آن قرار بود مجتمع مسکونی قدیمی را ویران کنند وساکنین سابق این مجتمع در خانه های خالی خاطرات خود از سالها زندگی در این مجتمع را تعریف می کردند و بعد ما صحنه ویران شدن مجتمع را میدیدم حالا من به این فکر میکنم که ما هروز که از خواب بیدار میشویم به مرگ نزدیکتر میشویم وانچه که میگذرد نیز برای ما می میرد وقتی از خانه ای اسباب کشی می کنیم دیگر آن خانه برای ما مرده است وقتی با دوستی قطع رابطه می کنیم ان دوست برای ما مرده است اما انچه که در این میان اهمیت دارد دو مطلب است اول اینکه در طول این زندگی ومرگ چه کرده ایم ودوم اینکه کسانی که برای آنها زنده میشویم چه میزان طول میکشد که مرگشان فرا رسد و از آنجا که میگویند هیچ چیز از بین نمیرود بلکه از شکلی به شکلی دیگر تبدیل میشود آن دوستی که برای ما مرده است تبدیل به چه میشود آیا تبدیل به چیزی با ارزش میشود که آن را درموزه میگذاریم و هرروز با دیدنش یاد خاطرات خوب می افتیم ویا تبدیل به زباله میشود و ما را یاد ساعت ۹ شب می اندازد؟! ..........

شنبه۱۵/۲/۱۳۸۶ ساعت۱:۴۲شب

 



رشحیات من10،دوستت دارم فقط مخصوص تو.........

گفتم:سلام........سلام کردیما

گفتی:خداحافظ  من با تو دیگه حرفی ندارم

گفتم :چرا......

گفتی: شنیدم رفتی دیدن فلانی ،بهش گفتی دوستش داری

گفتم:دروغه....

گفتی: خودم دیدم داشتی باهاش می گفتی ومی خندیدی

گفتم :ببین آدم به خیلی ها سلام میکنه

با خیلی ها می خنده

وشاید خیلی ها را ببوسه

اما دوستت دارم فقط مخصوص تو

همانطور که شکر مخصوص خداست



رشحیات من 9،آدم با محبت زیاد و یا آدم سیریش و آویزون

پیش نویس۱:ببخشید اگر برای اداء مطلب مجبورم در این پست از بعضی کلمات استفاده کنم

پیش نویس ۲:شما در ایام عید به چند نفر عید را تبریک گفتید ؟

چند نفر شما را به مسافرت دعوت کردند؟

چند نفر به شما عید را تبریک گفتند؟

انسان موجودی اجتماعی است که به تنهایی نمیتواند زندگی کند ونیاز مند ارتباط با دیگران است دراین میان از  راههای مختلفی  برای ارتباط استفاده می کند ویکی از این راهها ابراز محبت است امروزه وسایل دست جمعی ارتباط جمعی مانند موبایل و ایمیل و....ابراز محبت را راحتتر و سریع تر کرده است،اما این ارتباطات براحتی برقرار میشود وبه راحتی هم از بین میرود وبه قول استاد کلاسمان آقای شکر خواه عمرش به اندازه یک حباب است ،حالا در این میان بعضیها به یاد دوستانشان هستند و به مناسبتهای مختلف به دوستانشان به هر وسیله ای تبریک میگویند اما طرف مقابل به جای اینکه پاسخ فرد را بدهند ویا حداقل قدردان باشدژشت سر فرد صفحه می گذارند (غیبت می کنند ) فرد تبریک گوینده را متهم به سیریش بودن و آویزون بودن میکنند  حالا به نظر شماآیا چنین فردی که همیشه به یاد دوستان خود است (اگر اسم آن افراد را بتوان دوست گذاشت )فردی دانست که به دوستان خود زیادی محبت می کند ویا او را باید فردی سیریش و آویزان دانست ؟

پی نویس1:از اوایل امسال تصمیم گرفته ام در روابط و دوستی هایم تجدید نظر اساسی بکنم وبا افرادی که فقط برای حل شدن کارشان با آدم دوست می شوند ویا کسانی که دور دنیا را می گردند ولی یک نگاه به بغل دستیشان نمی کنند و یا حتی از گفتن یک تبریک اکراه دارند ارتباطم را کم کنم ویا حتی قطع کنم  وبه قول معروف فیتیله چراغهای رابطه را کمی پایین بکشم

پی نویس2:خدایا ما را از توفیق محبت وکمک به دیگران محروم نفرما   



رشحیات من 6،من ، سپندار مذگان ،والنتاین ایرانی ،دهه پنجاه ،جنگ عراق و......عاشقی

عکس از روزنامه کارگزاران

این عکس را حدود یک ماه پیش روزنامه کارگزاران چاپ کرده بود از آن زمان یک چیزی مثل خوره افتاده به جونم آن هم اینه که چقدر وضعیت بچه های امروز عراق شبیه بچه های ایران در سالهای جنگ است به خصوص بچه های که در دهه ۵۰ به دنیا امدند (از ۱۳۵۰تا۱۳۵۹ مثل من که متولد ۱۳۵۷ هستم)این نسل به نسل سوخته معروفه چون از اوایل دهه ۵۰کشور دچار هیجانات بسیار شد اول انقلاب وبعد هم جنگ تحمیلی و دوران سازندگی،-و همیشه قربانی عملکرد پدرانشان شدند- یعنی دوران نوزادی را در بغل مادرانشان در تظاهرات در خیابان از صدای گلوله می ترسیدند و درکودکی از صدای بمبارانهای شهری نمی توانستند بخوابند وبعد هم که جنگ تمام شد وکشور به سمت سازندگی گام برداشت دچار مشکلات وفشارهای اقتصادی شدند برای همین در دوره نوجوانی وجوانی افراد این دهه تیپ زدن وخوش تیپی ملاک نبود واصلا کسی برای عشق وعاشقی تره خورد نمیکرد برای همین این نسل نتوانست عاشق شودو وقت عاشق شدن وعشق بازی نداشت ودر نقاشی هایشان خبری از  قلب و لب قرمز نبود وهمیشه یا هواپیمایی بود که داشت  خانه های رابمباران می کرد ویا یک ضد هوایی داشت هواپیمایی را ساقط می کرد برای همین وقتی این عکس کودک وسرباز( عکس بالا) و عکس  پایین که اسکلت زوجی را  در ۶هزار سال پیش در حال معاشقه فوت کردند نشان می دهد و وبلاگ نسترن رها آن را به نقل از رویترز منتشر کرده خیلی دلم به حال خودم وهم نسلی هایم سوخت.......... ........ ۲۹ بهمن روز"سپندار مذگان" روز والنتاین ایرانی بر همه عاشقها مبارک باد.........تا بعد...