چی فکر کردی ....
نه جانم اینطوری نیست...
نه واقعا چی فکر کردی هان...
تصور کردی بایک هدیه و یک لبخند کار تمومه هان...
نه اصلا من حالا حالاها به کسی اجازه نمیدم سمت راستم قدم بزنه...
الو... الو... صدا میاد........
آقا ببخشید من همین کنار پیاده میشم
مراسم پاياني هشتمين دوره کتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي با حضور نویسندگان و منتقدین مطبوعاتی و چهرهای شاخص داستان نویسی از جمله محمود دولت آبادی ، بهمن شعله ور و فتح ا.. بی نیاز و بسیاری دیگر برگزار گردید در این مراسم که اجرای آن را کامران محمدی بر عهده داشت پس از سخنرانی محمود دولت آبادی و بهمن شعله ور (که پس از سالها به ایران بازگشته بود )از علی اشرف درویشیان تقدیر شد و سپس هیت داوران بیانیه پایانی خود را قرائت کرد و در بخش مجموعه داستان کتاب "شبهای چهارشنبه"اثر آذر دخت بهرامی و در بخش رمان کتاب "فرشته ها بوی پرتقال می دهند" اثر حسن بنی عامری را به عنوان آثار برتر معرفی کردند.سایر نامزدها عبارت بودند از در بخش رمان«حلقه کنفي» نوشته وحيد پاک طينت، «سالمرگي» به قلم اصغر الهي، «ميم» نوشته علي مراد فدايي نيا، «عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک» از حسين مرتضائيان آبکنار و «فرشته ها بوي پرتقال مي دهند» ودر بخش مجموعه داستان«زندگي مطابق خواسته تو پيش مي رود» از اميرحسين خورشيدفر، «شب هاي چهارشنبه» به قلم آذردخت بهرامي و «عسکرگريز» نوشته محمد آصف سلطان زاده.
پ.ن۱:گزارش تصویری مراسم فوق را میتوانید در وبلاگ یوسف علیخانی ببینید
پ.ن۲:اما آنچه که برای من در حاشیه این مراسم جالب بود دیدن بهمن شعله ور بود که پس از سالها به ایران آمده بود و تعریف میکرد که چگونه آخرین کتابش فقط به دلیل آنکه در فصل آخر ان یک شاعر فلسطینی در جهت اعتراض به جهان خود را میکشد تو سط لابی صهیونیست از خیلی از جوایز محروم شد و حتی توزیع آن را نیز محدود کردند و در بعضی چاپها نیز نام شاعر را به شاعر سرگردان عرب تغییر دادند این کتاب به زودی در ایران منتشر میشود و دیگری اینکه یکی از دوستانم که چند مدتی بود ندیده بودم و نگرانش بود آنجا دیدم
پ.ن۳:نه مثل اینکه من هم میتوانم خوشحال باشم حتی با طراحی یک قالب زیبا و یا دیدن یک دوست دیرین...
زن ومرد نشسته اند داخل سالن سینماو فیلم نگاه می کنند و پفک میخورند...
"فرامرز قریبیان:زن آدم با عشق آدم فرق میکنه زن آدم ناموس آدمه آما عشق آدم نه"
مرد پفک را کنار می گذارد و دستش را به سمت دست زن می برد اما زن دستش را پس میزند
"لعیا زنگنه :پس چرا وقتی با زنت میری پیاده روی ازش دو قدم جلوتر راه میری ولی با عشقت شانه به شانه راه میری"
مرد نیز دستش را پس میزندو فقط فیلم را نگاه میکند ،فیلم تمام میشود و مرد و زن به کافی شاپ میروند ودر کافه زیر عکس جان لنون وپشت میزی که مرد از قبل رزرو کرده است می نشینند، در کافه صدای ملایم موسیقی جیپسی کینگ شنیده میشود زن سیگاری از کیفش در میاورد و در گوشه لبش میگذارد مرد نیز فندک میزند و سیگار را روشن میکند و دود پک اول را برروی صورت مرد چنان فوت میکند که چهره مرد را برای چند لحظه نمیتواند ببیند بعد رو به مردمیگوید :ببین تو منو دوست خودت بدون ولی دوستم نداشته باش ،مردبا دست دودها را از جلوی صورتش کنار میزند ورو به پیشخدمت کافه میکند و میگوید گارسون لطفا یک گیلاس جانی واکر ....
پ.ن۱:این داستان چگونه میتواند ادامه پیدا کند و آیا اصلا میتواند ادامه پیدا کند؟
پن۲:عبارتهای داخل گیومه قسمتی از دیالوگهای فیلم ریس آخرین فیلم مسعود کیمایی است
کفش نوزاد،
فروشی،
هرگز پوشیده نشده.
پ.ن:این داستان که کوتاه ترین داستان جهان از نظر کارشناسان ادبیات است فقط ۶ کلمه دارد و آن را ارنست همینگوی برای شرکت در یک مسابقه داستان نویسی کوتاه ارائه کرده بود و بابت آن ۷۰۰ دلار نیز جایزه گرفت و بعد ها نیز در مورد آن مقالات بسیاری نوشته شد
زن از ماشین پیاده می شود ودر حالی که موبایلش را قطع میکند منتظر می شود تا مرد نیز با او همراه شود هر دو در حالی که لبخند می زنند در شیشه ای جگرکی را به درون هل می دهند و وارد جگرکی می شوند نگاهی به میزها و فضای جگرکی می اندازند وبعد پشت یک میز مینشینند در همین حین موبایل زن به صدا درآمد و زن بدون انکه جواب بدهد زنگ را قطع می کند
مرد نگاهی به موبایل انداخت و با خنده گفت : خوب مریم چه خبر تعریف کن کی رسیدی ؟ زن : هیچی دیروز رسیدم با پرواز لوفتانزا از برلین می خواستم همان دیروز بهت زنگ بزنم اما وقت نشد تو تعریف کن حمید چیکار می کنی ؟ حمید : من هم هیچی صبح دانشگاه و عصر هم یا استخر و یا کافی شاپ شب ها هم که می دونی با تو چت می کردم . زن می خندد . زن :من که خیلی وقت اینجا نیامدم فکر کنم دو یا سه سالی میشه مرد: دو سال و پنج ماه و سه هفته زن : خوب حسابش و داری مرد : توهم اگر جای من بودی خوب حسابش را داشتی حالا چی بخوریم زن : اینجا چی داره به نظر میاد از اون موقعی که اخرین بار با هم اومدیم اینجا خیلی فرق کرده مرد : همه چی از جگر و کباب تا پیتزا ، اینجا جگرهای خوشمزه ای داره اما نه به خوشمزه گی جگر تو زن می خندد و آرام می گوید بروگمشو، مرد بلند می شود و پشت پیشخوان جگرکی می رود و مشغول سفارش دادن می شود ، درهمین حین موبایل زن دوباره زنگ می زند زن گوشی را بر می دارد و درحالیکه دستش را روی دهانش گرفته و زیر چشمی مرد را می پاید با تلفن حرف میزند زن : مگه نگفتم دیگه زنگ نزن ، آقای محترم هرچی بین ما بوده تموم شده فهمیدی من و تو یک زمان اونهم فقط یک مدت کوتاه با هم هم اتاق بودیم همین و تلفن را قطع می کند مرد بر سر میز می رسد و در حالیکه می خندد می گوید : هر چی از جلوی پیشخوان صدات کردم متوجه نشدی رفته بودی تو بحر تلفن حالا با کی حرف میزدی زن :با یکی از بچه ها مرد :خوب مهم نیست، 5 سیخ جگر 3 تا گوجه 2 تا دل خوبه زن : آره خوبه مرد : راستی یک چیزی می خواستم نشونت بدم و در حالیکه عکسی را از توی جیب کتش خارج میکند و به طرف زن گرفته است می گوید : یادته قبل از رفتن چقدر دنبال این عکس می گشتی زن : بدجنس پس تو اون را برداشتی ، چقدر دنبالش گشتم مرد: یادته اون روزی که توپارک این عکس و گرفتم چه روزی بود فردای روزی بود که خانواده ات پس از کلی کلنجار واینکه بهشون ثابت کردم آدم اومل و سنتی نیستم بهم جواب مثبت داده بودند زن : آره یادمه و توهم همه اش اصرار داشتی که قبل از رفتنم عقد کنیم مرد : ولی تو رفتی زن : خوب نمی شد دیگه نمی شد نرفت ، مرد جگرکی سیخ جگرها و نان را روی میز می گذارد مرد عکس را کنار می گذارد و با زن شروع می کنند به خوردن جگرها زن : میدونی نه حالا که رفتم بگم پشیمانم و یا اینکه کاش حرفت را گوش می کردم ها ... نه اما وقتی رفتم بعد از چند وقت متوجه شدم اون چیزی که دنبالش بودم اونجا نیست مرد : دنبال چی بودی زن : آزادی ، آزدای فکر ، آزادی حرف زدن ولی اونجا نبود مرد : همیشه همین جوریه ما تا چیزی رو تجربه نکنیم به یقین نمی رسیم و لقمه جگر را جلوی زن می گیرد زن لقمه را می گیرد و با اکراه بر روی سینی می گذارد
مرد نگاهی به دستهای خود می کند و بعد به طرف دستشوئی می رود تا دستهایش را بشوید مرد در حال شستن دستهایش است که باصدای زنگ تلفن زن رویش را به طرف او بر می گرداند زن گوشی را بر می دارد و شروع به صحبت می کندزن : آ ره ، آره رضا مگه تو به شاهین نگفتی دیگه زنگ نزنه ، آره ، آره نه عزیزم زود بر می گردم اینجا کاری ندارم میخواهد گوشی را قطع کند ولی مرد که حالا به پشت سر او رسیده است ناگهان گوشی را ازدست زن می قاپد مرد : با کی حرف می زدی هان با کی و در حالی که درون گوشی داد می زند به سمت در جگرکی می رود زن : صبر کن ، صبر کن ، تو اشتباه می کنی مرد : تو کی هستی که به نامزد من زنگ می زنی ، گه می خوری تو ، چی، چی ، از کی ، سه ماهه ... گوشی را قطع می کند و سریع به داخل جگرکی می آید و زن نیز به دنبالش زن : صبر کن تو داری اشتباه می کنی مرد گوشی را بر روی میز می گذارد و وسائلش را از روی میز بر می دارد و به سمت پیشخوان می رود و پول غذا را حساب می کند و از جگرکی بیرون می رود زن نیز به دنبالش مرد سوار اتومبیل می شود ولی زن هرچه تلاش می کند نمی تواند در سمت شاگرد را باز کند مرد نیم نگاهی به او می کند و حرکت می کند
پ.ن:متن بالا تمرین داستان نویسی بر اساس متد ارنست همینگوی بود که در کلاس(کارگاه) داستان نویسی حسین سناپور ارائه کرده بودم
یک شاعر در بیست ویک سالگی می میرد ، یک انقلابی یا یک ستاره راک در بیست و چهار سالگی .اما بعداز گذشتن از آن سن فکر می کنی همه چیز روبه راه است فکر می کنی توانسته ای از ((منحنی مرگ انسان ))بگذری واز تونل بیرون بیایی.حالادر یک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی ،چه بخواهی باشی چه نخواهی .موهایت را کوتاه می کنی ، هرروز صبح صورتت را اصلاح می کنی دیگر یک شاعر نیستی ،یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک، در باجه های تلفن از مستی بیهوش نمی شوی یا صدای ((دورز ))*را ساعت 4 صبح بلند نمی کنی ،در عوض از شرکت دوستت بیمه عمر می خری در بار هتلها می نوشی و صورتحساب های دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می داری این کارها در 28 سالگی طبیعی است مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی غمگین کننده است........**
*آهنگ معروف the doors
**قسمتی از داستان فاجعه معدن در نیویورک از کتاب "کجا میتوانم پیدایش کنم" اثر "هاروکی موراکامی"
پ.ن:ازوقتی که به مرز خود بسندگی رسیدم و دلم را فیلتر کردم بد جور معتادبه مطالعه شده ام و افتاده ام به فیلم دیدن و کتاب خواندن و این کتاب "کجا می توانم پیدایش کنم" اثر هاروکی موراکامی دومین کتاب خوبی است که در یک ماه گذشته خوانده ام ...
راننده صدایش را انداخته بود تو گلویش ودادمیزد :ولیعصر یک نفر، بهش گفتم آقا ولیعصر در حالی که در عقب ماشین را باز میکرد گفت: بشین نشستم یک نفر هم جلو نشسته بود بعد از من خانمی که مانتوی مشکی و روسری قهوه ای سرش بود نشست وبعد هم یک مرد که فکر کنم دانشجو بود با یک کیف انگلیسی زن به جای اینکه پیاده شود تا مرد سوار شود کمی خودش را جمع کرد و مرد نشست راننده نشست و ماشین به راه افتاد و ضبط هم میخواند نمیدانم چه میخواند یعنی اصلا گوش نمیدادم فقط وقتی متوجه شعر شدم که دیدم خانم کناریم دارد زیر لب شعر را زمزمه میکند:
گفتم به انتظارت تا جون دارم میمونم یادم میاد که گفتی اینو خودم میدونم
لبخندی زدم ناگهان ماشین قیقاژ بدی رفت ، راننده میخواست یک دست انداز را رد کند که زن دست مرا گرفت تا تعادلش را حفظ کند وبه روی مرد آن طرفی نیفتد بعد که اوضاع درست شد خواستم دستم را بکشم که نگذاشت وکمی دستم را فشار داد خندید، من هم در حالی که لبخند میزدم گفتم :اینجوری میخوای به انتظارش بمونی ودستم را کشیدم زن اخمی کرد و رو کرد به راننده وگفت: آقا میشه ضبط را خاموش کنید وراننده در حالی که از توی آینه نگاه ناراحت کننده ای به زن می کرد ضبط را خاموش کرد وتا ولیعصر هیچ کس هیچ چیز نخواند...
پس نوشت :داستان زیر نوشته سروش صحت عزیز است که در روزنامه اعتماد در تاریخ ۲۷/۲/۸۵ درج شده است
زن جوان کيفش را زيرورو مي کرد و نگاه مرد جوان به دست هاي زن جوان بود. زن گفت «نيست.» مرد گفت «دو روز هم نشده بود خريده بوديمش.» زن چيزي نگفت و همچنان کيف را مي گشت. مرد گفت «ديروز عصر خريديمش.» زن گفت «مخصوصاً که گمش نکردم.» مرد گفت «من نگفتم مخصوصاً گمش کردي، مي گم هنوز دو روز هم نشده بود که خريديمش.» زن گفت « به درک هرچند روزي بود.» مرد گفت «آروم.» بعد گفت «اقلاً اگه يک هفته گذشته بود، دلم نمي سوخت.» زن گفت «حالا مگه چي شده؟ من اصلاً عينک نمي خوام.» مرد گفت «به جاي اين حرف ها يه ذره حواست رو جمع مي کردي.» زن گفت «از قصد که گمش نکردم، اين هزار بار.» «مي دونم، ولي اگه حواست رو جمع مي کردي گم نمي شد. ماهي يه عينک که نمي شه خريد» «نخر، گفتم که من اصلاً عينک نمي خوام، من حواس پرتم، باز هم که بخري گم مي کنم، نخر.» مرد گفت «صدات رو بيار پايين.» راننده نگاهي به جواني که بغلش نشسته بود انداخت. جوان هدفون به گوش داشت و چيزي نمي شنيد. راننده به آينه نگاه کرد و لحظه اي در آينه چشم در چشم شديم. زن دوباره مشغول زيرورو کردن کيفش شده بود. مرد گفت «چند دفعه کيفت رو مي گردي؟ نيست.» زن گفت «تو چي کار داري؟ مي خوام صد بار ديگه کيفم رو بگردم.» مرد گفت «به جاي اين کارها بايد حواست رو جمع مي کردي.» زن گفت «اين قدر اعصاب من رو خرد نکن. گفتم عينک نمي خوام، ديگه چي مي گي؟» «اگه نمي خواستي که اين قدر کيفت رو زيرورو نمي کردي.» زن بي حوصله زيپ کيفش را بست. مرد زيرچشمي نگاهي به من کرد، وانمود کردم که بيرون را نگاه مي کنم و حواسم جاي ديگري است.
زن زيرلبي گفت «به خاطر يه عينک چي کار کردي. اه.» مرد گفت «واقعاً اه.» زن يکباره گفت «آقا من پياده مي شم.» مرد گفت «هنوز که نرسيديم.» بعد به راننده گفت «ببخشيد پياده نمي شن.» زن گفت «من نمي يام. آقا نگه دارين پياده مي شم.» مرد گفت «اين کارها چيه؟» زن گفت «نمي خوام بيام. آقا چرا نگه نمي دارين؟» راننده دوباره در آينه نگاه کرد و دوباره چشم در چشم شديم، بعد ايستاد و زن پياده شد. راننده از مرد پرسيد «شما هم پياده مي شي؟» مرد گفت «نه.» تاکسي راه افتاد. مرد نگاهي به من کرد، من باز بيرون را نگاه کردم. مرد به راننده گفت «من هم پياده مي شم.» مرد پياده شد. کرايه را داد و رفت. تاکسي که راه افتاد راننده گفت «يه نگاهي بندازين ببينين عينکه زير صندلي نيفتاده.» خم شدم و زير صندلي را نگاه کردم، عينک آنجا بود*
*در اصل داستان جمله پایانی اینگونه است :خم شدم وزیر صندلی را نگاه کردم ،عینک آنجا نبود
اصل داستان را میتوانید اینجا ببینید وبخوانید
مطلب زیر شرح عکسی است که امروز برای عکسی که استاد قندی از کودکان ماشین پا یعنی کودکانی که در سر چهار راه گل و فال می فروشند ،نشانمان داد نوشتم ولی چون به عکس سر کلاس دسترسی نداشتم این عکس را انتخاب کردم
چراغ قرمزشد ماکسیما پشت چراغ ایستاد تو سریع خودت را به ماشین رساندی و گل را به طرف راننده گرفتی و قبل از اینکه راننده بخواهد شیشه ماشین را بالا بکشد دسته گل را درون ماشین انداختی راننده با عصبانیت گفت :بچه چی کار کردی بعد پرسید حالا چنده گفتی ۱۰۰۰ تومان راننده یک ۵۰۰۰ تومانی به توداد ولی تو پول خرد نداشتی که بقیه اش را بدهی دوان دوان آمدی این سوی چهار راه و رفتی سمت کیوسک روزنامه فروشی وآنجا برای اولین بار آن دوتارا دیدی، آن دوتا چوب گرد را که سرشان عروسک بود، مات و مبهوت آن دوتا چوب شده بودی یکیشان شبیه دختر بود ویکیشان شبیه پسر آنقدر مات مانده بودی که دیگر صدای صاحب کیوسک را نمی شنیدی و وقتی برای بار سوم صاحب کیوسک صدایت زد وگفت چیکار داری به خود آمدی وگفتی هان.... هیچی این پول را خرد کن ...وبعد در حالی که آن دو چوب را نشان می دادی گفتی: آقا اینها چیه ...و صاحب کیوسک گفت: اینها مداد است وبدرد تو نمی خورد ،تو که مدرسه نمیری ..وتو آمدی ... آمدی که بقیه پول راننده را بدهی ولی چراغ سبز شده بود و او رفته بود وتو به سختی از دور فقط پلاکش را می دیدی که نوشته بود سیاسی....
اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجماش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگاند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگياش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لجام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روحام. فكر ميكردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريدهام و براي هميشه آفريدهي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعتاش از مرزهاي « دوست داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همهي تواني كه برايم باقي مانده است ميگويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس ميكنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظهاي هم كه شده بیاندازم روي زمين
قسمتی از داستان "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" از مجوعه داستانی به همین نام اثر مصطفی مستور
پ.ن:پیشنهاد می کنم اگر تاکنون کتابی از مصطفی مستور نخوانده اید حتما این کتاب و یا یکی از آثار این نویسنده خوب را از نمایشگاه کتاب امسال تهیه کنید
نوشته شده در دوشنبه ۱۷/۲/۱۳۸۶ساعت ۱:۳۸بامداد
ساعت 12:30شب است با صدای جیغ کودکی از خواب می پرم ،صدای کودک همسایه مان است بازهم زن و شوهر مستاجرمان دعوایشان شده است از داخل اتاق خوابم صدای مردهمسایه را می شنونم که به زن با صدای بلند وبه زبان لری بدو بیراه می گوید(من هم که زبان لری نمیدانم) حتما فحش می دهد آره حتما فحش می دهد آخر کسی برای محبت صدایش را بلند نمی کند ما همیشه آرام وبی صدا می گوییم دوستت دارم اما بلند بلند به هم لعنت می فرستیم وفحش میدهیم صدای پای دویدنشان را میشنوم انگار مردبه دنبال زن می دود نمیدانم صدای پاهای مرد است یا مشتهایش که بر سرزن فرود می آید و کودک همچنان جیغ میکشد، دیگر صبرم تمام میشود به سراغ مادرم میروم ازاو میخواهم که دخالت کند با اصرار من مادر به طبقه پایین میرود در خانه که باز میشود صدا چند برابر میشود پدر هم بعد از چند لحظه به دنبال مادر میرود و من هم به دنبالشان، به درب منزل مستاجر میروند درب نیمه باز است داخل میشوند مرد همسایه به روی زنش نشسته و دهان زن را گرفته است تا داد نزند وخود فحش می دهد وکودک سه ساله نیز همچنان جیغ میکشد ،مرد همسایه به محض اینکه پدر را می بیند از روی زنش بلند می شود پدر در حالی که سعی میکند براعصابش مسلط باشد میگوید: آخه بابا چه خبره مردم خوابند مراعات همسایه ها را بکنید شما اگر باهم نمیتوانید زندگی کنید چرا جدا نمی شوید و بعد به مادرم اشاره می کند که کودک را ساکت کند ولی کودک همچنان جیغ می کشد ، مرد همسایه رو به پدر میکند ومیگوید: ببخشید حاج آقا این زن من پررو شده ما یک شب پسرخاله مان از شهرستان آمده منزل ما بعد این خانم نصف شب آمده به من می گوید چرا پسرخالت را دعوت کردی اینجا میگه شب پسر خاله من آمده سراغش .....،پدر نگاهی به زن می کند زن با گریه از اتاق خارج می شود، من زیرزیرکی به پسرخاله مرد همسایه نگاه میکنم برقی در چشمان پسرخاله است که آن را دوست ندارم تا نگاهش به من می افتد سرش را پایین می اندازد وشروع میکند با بند شلوارش ور فتن ،پدر مسئله را فیصله می دهد وما باز میگردیم ....ولی کودک همچنان جیغ می کشد
پ ن:در چند خانه چند کودک در ساعت ۱۲:۳۰شب همچنان جیغ می کشند
نوشته شده در ۲۷/۱/۸۶ساعت ۲:۳۰شب
نام اثر :مبل لبهای میل وست ساخته سالوادور دالی
پس نویس :این دو مطلب را از روی وبلاگ راه من انتخاب کرده ام
بلندتر بگو، نمیشنوم، میگویی دوستت دارم، از لبهایت میخوانم اما نمیشنوم، دوستم داری؟ اینکه حرف تازه ای نیست، از بس گفته ای و گفته ام تکراری شده است، از چهره معصومت خسته شده ام، از عشق صادقانه ات کلافه ام، دیگر رغبتی برای آغوشت ندارم، نگاه کن این بانوی صورتی را، چشمان خمارش دوستانه فریاد میزند "میخوامت"، جویدن آدامسش را ببین چگونه سحر میکند، سرخی لبهایش واژه بوسه را مفهوم میدهد، گریه نکن، به من حق بده، دیگر آغوش ساده تو برای من لذتی ندارد، افسون این بانوی صورتی را ببین، ساقهای مسفیدش از زیر آن شلوار جین، مرا به همبستر شدن فرامیخواند، آیا اشتباه میکنم؟
آری اشتباه میکنم، بستر مبتذل این بانوی صورتی مرا چگونه جادو کرده بود، مرا ببخش، من به آغوش یکرنگ و دوست داشتنی تو محتاجم نه به بستر هزاررنگ این بانوهای رنگین کمان، مرا در آغوش بگیر و نگذار زرق و برق آنها تو را لحظه ای از بغلم جدا کند
...........................
عشق را از نگاهش میخواندم وقتی پلکهایش را بر هم میگذاشت...
دوستت دارم را از صدایش میشنیدم وقتی سکوت میکرد...
گرمی دستانش را حس میکردم وقتی دستانش را از من دریغ میکرد...
و شیرینی لبهایش را لذت میبردم وقتی رویش را از من برمیگرداند...
در خواب و خیال من چه خوشبختم.
اصل مطلب ومتن کامل آن را در وبلاگ راه من بخوانید
نوشته شده در ۲۵/۱/۸۶
یک روز بیدار می شویم ( توی یک گفتگوی خیلی عادی ، یا توی رختخواب با کیف نئشه گی یک خواب عمیق شبانه ، یا روی صندلی با فکری سر گردان در هزار جا ، یا پشت فرمان ماشین تو یک راه بندان ) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود ، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از آن قرار است اتفاق بیافتد . و اصلأ نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد . می فهمیم دیگر پائین تر از این ، تحمل ناپذیر تر از این ، ممکن نیست .
بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم ، بعضی آهسته ، و بعضی هیچوقت ، اما اگر بیدار شویم ، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تأثیری در حال مان ندارد . این که وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند یا برعکس ، پره های دماغ شان با نفرت باز و بسته شود ، هیچ اهمیتی ندارد.
مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینم . اگر نتوانم جلو آینه بایستم و به خودمان نگاه کنیم ، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم ، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم ، چه کار می کنیم ؟ شاید همین کارهایی که معشوق من کرد ، یا من دارم می کنم
بخشی از داستان "بگذار همین طور ادامه پیدا کند "از مجموعه داستان سمت تاریک کلمات نوشته حسین سناپور از انتشارات نشر چشمه
نوسته شده در ۲۲/۱/۸۶
