برای درخت چه فرقی می کند که هوا شناسی چه میگوید
چه فرقی می کند هوا آفتابی باشد یا بارانی...
برای درخت مهم نیست که تابستان است یا زمستان
برای درخت چه فرقی می کند پس از مرگش با پیکرش تابوت می سازند ویا آن را به آتش می کشند....
برای درخت فقط مهم این است که تا زمانی که سر پاست بر روی شاخه هایش به جای کلاغ، کبوتر لانه داشته باشد
اگر کبوتری باشد ...
اگر ............
........
عجب دنیای عجیب غریبی گیرکردم من ،چند وقت است که دوست دارم یک نفر را که چند ساله ندیدم ببینم اما ییهو یک نفر را که اصلا فکر نمکنی ببینی یک جایی میبینی که ماتت میبرد امروز سر کلاس فلسفه هنر داشتم با استاد صحبت میکردم که ییهو فردی را دیدم که حدود چند سالی ندیده بودم و چهار شاخ مانده بودم که این فرد کجا و اینجا کجا چند روز پیش هم در چهارمین کنفرانس بین المللی روابط عمومی ایران داشتم با دکتر شیری در مورد ارکتایپها و انواع آن در روانشناسی صحبت میکردم که ناگهان یک فردی از پشت بهم سلام کرد و دست بر شانه ام زد که پاک گیج شدم اصلا نمیدونم که چی شد و بحثمان به کجا کشید ...خلاصه ما از خدا میخواهیم یک نفر دیگر را نشانمان بدهد خدادیگری را سر راه آدم قرار می دهد
سالهای آخر جنگ من کلاس پنجم ابتدایی بودم توی محله ما یک نانوایی لواشی بود که به خاطر مهاجرت عده ای از کردها واعراب ایرانی و عراقی لب مرز همیشه شلوغ بو و صف طولانی در جلوی آن وجود داشت در این صفها یکی از صحنه های که خیلی دیده میشد صحنه دعوا ودرگیری بود وطبعا همیشه هم افرادی برای ختم قائله پیدا می شدند و کلمه ای که برای آشتی دادن دو طرف دعوا زیاد استفاده می شد همشهری بود -اینکه همشهری دعوا زشته ...همشهری با هم مهربان باشید ...-
یک روز در یکی از این دعواها یک طرف مشاجره دوستم و طرف دیگر زنی حدودا 50 ساله و چاق بود که سر جای خود در صف دعوا میکردند مردی میانه دعوا را گرفت وداشت قائله را میخواباند که من ناگهان به جای اینکه بگویم همشهری با هم دعوا نکنید گفتم هم کشوری با هم دعوا نکنید و عیب نداره همه ما در یک کشور زندگی میکنیم تا این حرف زدم دیدم زن به طرفم حمله ور شد و شروع کرد به کردی و عربی و فارسی فحش و ناسزا دادن و و میخواست من را به باد کتک بیگیرد که اهالی نگذاشتند .....
حالا وقتی حسین نوروزی عزیز این بازی را شروع کرد و محسن فرجی هم من را به بازی دعوت کرد یاد این خاطره افتادم و پیشه خودم گفتم وطن چیست هم وطن کیست
آیا و طن یعنی جای که در آن زندگی میکنی و به قول فقها اگر 8 فرسخ از آن رد شوی از وطنت خارج شدها ی و آیا ایرانیانی که در خارج زندگی میکنند بی وطن هستند و دیگر اینکه چرا ما باید هم در کشور خود غریب باشیم وهم در خارج کشور ولی یک چیز را خوب میدانم و آن اینکه که اگر حواست باشد میتوانی در وطن باشی و هموطن نباشی و ساخت و پاخت کنی و زنهای لنگه به لنگه بگیری و هندوانه ها را دانهای ۵ تومان گرانتر بفروشی (فیلم عروسی خوبان ) و موبایلی بخری که بتوانی با آن بپیچونی عکسی بگیری بپیچونی آهنگ گوش بدی و بپیچونی و بچاپی و یا اینکه در وطن باشی و هم طون باشی و برای کشورت تلاش کنی و از خاکت دفاع کنی ودر سر آخر تراکتورو زمینت را از دست بدهی و یا اینکه بروی گوشه انزوا حالا هرجا میخواهد باشد میخواهد زندان باشد میخواهد گوشه منزل....... من هم به قانون و قاعده بازی ۶نفر را دعوت میکنم اول دوست خوب و جامعه شناسم فرید میر موسوی و بعد هنرمند عزیز و دوست خوش قریحه ام ربابه صدر اشکوری و بعد خانم پرتلاش عرصه مطبوعات دوست گرامی آمنه فرخی ودر آخر هم دو دوست روزنامه نگار از زنجان به نام محمد رجبی و رامین سلطانی و خانم آیدا سعادت مدافع زنان لب فروبسته و کودکان زبان بسته را دعوت میکنم تا با موضوع وطن مطلب بنویسند
مرد :خانم می توانم پای شما را ماساژدهم؟
زن:نه!...چرا باید به شما چنین اجازه ای را بدهم؟!
مرد:چونکه پاهاتون زخمی شدن....
زن:زخمی؟!
مرد:آره زخمی شدن ...چون در تمام رویاهای شبانه ام داشتید می دویدید
پ.ن:دیالوگی از یکی از اپیزودهای فیلم "پاریس دوستت دارم"
پیش نویس: گاهی رفتارهای را که توقع داری دوستان نزدیک انجام دهند را از کسانی می بینی که هم تعجب میکنی وهم از خودت شرمسار میشوی ......
دیروز تولدم بود و وارد ۲۹سالگی شدم ،قصد نداشتم تولد بگیرم(دلیلش را نمیتوانم بگویم ،ولی این را بدانید که دلیلش مشکل مالی ویا عدم توانایی برگزاری مراسم نبود)، به قول امیر موسی کاظمی ما تا آخر عمر هم پیراهن سیاه را از تنمان در نمی آوریم، بگو آخه مرد حسابی تو که داشتی تو عالم ضرع برای خودت خوش میگذروندی برای چی پا تو این دنیا گذاشتی .....بگذریم ،شب جمعه مهمان یکی از دوستان وهمسر محترمشان بودم ، اول فکر کردم که فقط من دعوت باشم ولی بعد دوستان یکی یکی آمدند و همسر دوستم کیک کوچکی را آورد و تازه فهمیدم که برای من تولد گرفته اند غافلگیر شدم بسیار خوش گذشت و همه جور هدیه گرفتم از سیم کارت اعتباری تا تابلو نقاشی و مجموعه آثار فرهاد مهراد و کتاب و همه دوستان هم هدیه فرهنگی هنری آورده بودند حتی یک نفر هم هدیه اقتصادی نیاورده بود این هم شانس ماست دیگر .......
پ.ن۱:چون دوستان راضی نیستند نمیتوانم عکسهای مراسم را در وبلاگ قرار دهم
پ.ن۲:این روزها وبرگزاری جشن تولد به این صورت مرا به نتایج زیبایی رسانده است و رسیده ام به یک چیز با ارزش به مرز خود بسندگی ......
دوتا سیگار مانده رو میز
یکی ماتیکی یکی تمیز
گفتی به من تنها بودی !؟
پس کی بوده اینجا عزیز
پیش نویس:بهنام نشسته ای به چه می اندیشی ،به آینده، کدام آینده ؟!به اینکه ما بدون کافه تتیر چکار میکنیم ؟! بهنام خوابیدی اگر رویا می بینی وکابوس نمی بینی به بیتابگو یک وجیز برای من درست کند!!!راستی حمید رضا علاقه بند می گفت یک کافه پیدا کردهکه اسمش گذاشته کافه مخفی خدا کند کارمون به کافه غار و غار نشینی نکشه.......
این روزها دلم بسیار هوای کافه تیتر را کرده است چند روز پیش برای کاری رفته بودم بیمارستان مداین ،کج کج داشتم راه میرفتم تا نگاهم به جای خالی کافه تتیر نیافتد اما ناگهان مردی تنه زد وبرگشتم سمت کافه تیتر ،تیتری که دیگر نبود و انگار کرکرها آن را در زنجیر کرده بودند ،هرچند دیگران باعث بسته شدن کافه تیتر شدند اما اعتقاد دارم،مقصر اول وآخر بسته شدن کافه تیتر خودمان بودیم خود خبرنگاران و روزنامه نگاران ،ما که کافه تیتر را خانه خود ندانستیم و هیچوقت با هم اتحاد ویکدلی نداشتیم ، واز آن خوب دفاع نکردیم در این مورد بعد بسیار خواهم نوشت....
چند روز پیش یکی از دوستان در جمعی ناگهان گفت : تو که این همه آدم می شناسی و دوستان مختلفی در بین خبرنگاران وهنرمندان داری چرا حتی یک دوست دختر هم نداری ،گفتم چون نمیتوانم دروغ بگویم ،گفت یعنی چی یعنی هرکسی که دوست دختر داره دروغ میگه ،گفتم نه راستش را به طرفش نمیگه ،گفتم،من نمیتونم مثل بعضی پسرها بشینم جلوی یک دختر ازش بپرسم به چه شعری علاقه داری مثلا بگه به شعرهای مریم حیدر زاده بعد من که از اون بدم میادبگم ،چه جالب من هم از شعرهای اون خوشم میاد ،یا مثلا وقتی ازش می پرسم چند سالته بگه چند ساله بهم میاد بعد منهم عمدا چند سال سنش را به دروغ کمتر بگم بعد اون هم مثل احمقها بخنده ،نه من از این عادتها ندارم من نمیتونم مثل دلقکها با یک طرف صورتم بخندم وبا طرف دیگه صورتم گریه کنم من نمیتونم عمدا دروغ بگویم ....
به قول استاد قیصر امین پور :
در این زمانه هیچ کس خودش نیست/ کسی برای یک نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است /گره که خورد با هوس خودش نیست.....
تو دست کم کمی شبیه خود باش /در این جهان که هیچ کس خودش نیست
تمام دردما همین خود ماست /تمام شد ،همین و بس :خودش نیست*
*شعر "در این زمانه" از مجموعه شعر "دستور زبان عشق" اثر قیصر امین پور
امروز دوباره یک حس عاشقی آمد سراغم از اون حسهای عشقهای دوران نوجوانی..........
کاشکی یک روز ببینمت که دل سپردی به کسی /بشکنتش تا بدونی چه سخته درد بی کسی
کاشکی فقط با یک نگاه تو دام اون اسیر بشی /بخواهی تو دامش بمونی آزادت کنه رها بشی
کاشکی وقتی عاشق شدی،دلت رو پیش کشش کنی/ بعد اون بشکنتش نتونی نفرینش کنی
کاشکی درست زمانی که فکر می کنی اون مال توست /ببینی با کسی دیگه است خیال اون نصیب توست...
