عجب دنیای عجیب غریبی گیرکردم من ،چند وقت است که دوست دارم یک نفر را که چند ساله ندیدم ببینم اما ییهو یک نفر را که اصلا فکر نمکنی ببینی یک جایی میبینی که ماتت میبرد امروز سر کلاس فلسفه هنر داشتم با استاد صحبت میکردم که ییهو فردی را دیدم که حدود چند سالی ندیده بودم و چهار شاخ مانده بودم که این فرد کجا و اینجا کجا چند روز پیش هم در چهارمین کنفرانس بین المللی روابط عمومی ایران داشتم با دکتر شیری در مورد ارکتایپها و انواع آن در روانشناسی صحبت میکردم که ناگهان یک فردی از پشت بهم سلام کرد و دست بر شانه ام زد که پاک گیج شدم اصلا نمیدونم که چی شد و بحثمان به کجا کشید ...خلاصه ما از خدا میخواهیم یک نفر دیگر را نشانمان بدهد خدادیگری را سر راه آدم قرار می دهد
همیشه اشیا و حیوانات سمی ظاهری زیبا داشته اند، برای کشتن یک فرد سم را دردرون یک شربت زیبا و گوارا میریزند و بعد فرد را مسموم می کنند در جامعه نیز اینگونه است و ما در اطرافمان افرادی را داریم که به آنها میگویند افراد سمی اکثر ما در اطراف خود آدمهایی داریم که رفتار آنها گاه و بیگاه ما را بیچاره می کند از همکار گرفته تا دوست و خواهر وبرادر رابطه با اینگونه افراد معمولا ما را دچار احساساتی مانند عصبانیت و رنجش و مشابه آن میکند،آیا هیچ وقت شده است که کار و مشغله فراوانی داشته باشید و ناگهان دوستی از شما طلب کمک بکند و شما مشغله و یا گرفتاریتان را رها کنید و به او کمک کنید حتی اگر این کمک در حد شنیدن حرفهایش باشد و بعد فرد به جای اینکه از شما تشکر بکند فکر بکند که شما نیازمند او هستید و یا اینکه مطلب جالب و یا خبر مهمی را برای تعدادی از دوستانتان ارسال کنید و انگاه آن فرد به جای اینکه این را به پای محبت ویا راهی در جهت تقویت ارتباط بگذارد مسایل دیگری را پیش بکشد و شما را تحقیر بکند اینگونه افراد را ادمهای سمی و روابط با این ادمها را روابط سمی مینامند ،در واقع هر ارتباطی که انرژی شما را تحلیل ببرد وخسته و عصبانیتان کند و یا احساس تحقیر درشمابه وجود بیاورد سمی محسوب می شود برخی از این روابط سمی میتواند حتی خوشبختی شما را خراب کند ریس و مدیری که دمدمی مزاج است، دوستی که همیشه منتظر است تا مچ شما را بگیرد ویا موارد دیگر قطع کردن ارتباط با ادمهای سمی بسیار مشکل و گاهی ناممکن است مانند ریس دمدمی مزاج اما میتوان از روابط سم زدای کرد برای سم زدایی 4 اصل را باید رعایت کرد
۱.سعی کنید به جای از کوره در رفتن به دوستی که آزارتان میدهد بخندید
۲.آینه بشوید وعین رفتار طرف مقابل را به او نشان بدهید
۳.گاهی اوقات میتوانید علت رفتار فرد را جویا شوید
4 .به حق و حقوق خود کاملا آگاه و اشنا شوید
با همه این اوصاف بازهم نمیتوان رفتار دیگران را تغییر داد بلکه این ما هستیم که برای کم کردن و از بین بردن فشارهای ناشی از روابط سمی به تجدید نظر در رفتار و واکنش های خود باید به پردازیم.
دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی طی تحقیقی محتواو اخبار مطرح شده در ۲۰ روزنامه مهم کشور را درتابستان سال۸۶ مورد بررسی قرار داده است دراین تحقیق که باهدف شناخت مهمترين رويدادهاي كشور و جهان وفهم جهتگيريها و گرايشهاي فكري روزنامهها نسبت به رويدادها و مسائل مختلفانجام گرفته است محتوای روزنامه های آفتاب يزد ، جمهوري اسلامي ،حمايت، اعتماد ملي ، قدس ، رسالت، كاروكارگر ، جوان، سياستروز ، همبستگي، جامجم ، اعتماد ، همشهري ، آفرينش ، مردمسالاري .،ايران ، ابرار ، خراسان، اطلاعات ، كيهان مورد بررسی قرار گرفته است و نتایج جالبی بدست آمده است از جمله نتایج این تحقیق این است که در قسمت ذکر منبع خبر بهترتيب سرويس خبر روزنامهها (1/18%)، ايسنا (4/11%)، سايتهاي داخلي (8/9%) و فارس (6/6%) بيش از ساير منابع خبري بعنوان منبع تأمين اخبار و مطالب ذكر شدهاند. ضمن آنكه منبع 4/29 درصد از اخبار و مطالب نيز نامشخص بوده است واخبار و مطالب بدون ذكر منبع بيش از همه روزنامهها در اعتماد (1/12%) و پس از آن ايران (7/10%) و همبستگي (2/10%) و كمتر از همه در خراسان (2/0%) و پس از آن قدس (2/1%) قابل مشاهدهاند از نتایج دیگر این تحقیق این است که( علارغم ادعای مسولان دولتی مبنی بر اینکه روزنامه ها علیه دولت جهت گیری منفی دارند)محتوای مطالب اخباری که روزنامه ها از دولت درج کرده اند ۱۸ درصد جهت گیری منفی و ۱۱ درصد جهت گیری مثبت داشته است و در قسمت اگهی ها نیز صرف نظر از نیازمندیها و روزنامه همشهری که بیشترین حجم آگهی را دارد روزنامه های اصلاح طلب مانند آفتاب یزد ،همبستگی و مردم سالاری حجم کمتری از صفحات خود را به آگهی اختصاص داده اند و روزنامه های اصولگرا مانند رسالت ،قدس ،کیهان و جوان بیشتراز بقیه روزنامه ها صفحات خود را به آگهی اختصاص داده اند برای دین وخواندن متن کامل این تحقیق میتوانید به اینجا بروید
پیش نویس :لطفا برای بازدید از نمایشگاه مطبوعات لباس گرم چراغ قوه وتوپ فوتبال همراه داشته باشید...
۱.ديروز با دوستان رفتيم به محلي كه گفته مي شد نمايشگاه مطبوعات در آنجا داير است در ورودي اصلي بسته بود وبعد از كلي راه رفتن به در فرعي رسيديم بعد از ورود در طبقه پايين(زیرزمین) تعدادي اتاقك قرار داشت كه در درون آنها افرادي ايستاده بودند و در جلويشان يك ميز و چند مجله بود ولی چون داخل اتاقکها(غرفه ها) تاریک بود صورتهایشان کامل معلوم نبود بخصوص سبیلهایشان ومانمیدانستیم که طرف مرد است یا زن برای همین خیلی مواظب بودیم و فقط راهرو روشن بود آن هم مشخص بود كه چرا ،چون برگزاركنندگان كه قصد بازديد نداشتند فقط ميخواستند كه از راهروها عبور كند ،وقتي وارد هر غرفه ای مي شديم دوستان ومسئولان آن غرفه بنا به ذوق وسليقه خود با شمع و يا مشعل به استقبال مي آمدند حتي در غرفه هفته نامه اشراق علاوه بر پذیرایی به ما از كلاههاي معدن كاران كه برروي آن چراغ قرار دارد دادند خوب معلوم است ديگر اشراق مجله اي حوادثي است وشابد در تاريكي خداي نكرده يك بلايي سر آدم بيايد بعضي غرفه ها هم كه نتوانسته بودند تراكم بخرندو يك طرف غرفه شان را مسولان تيغه كشيده بودند یک در هم از توی کوچه باز کرده بودند تا دو نبش بشود
۲. در طبقه همكف فقط چند خبرگزاری خارجی و روزنامه ها وجود داشتند چون كه در ايران شب نامه چاپ نميشود براي همين شب نامه ها در نمايشگاه حضور نداشتند در نمايشگاه از همه طيف روزنامه اي وجود داشت و تضارب آرا كاملا مشهود بود روزنامه هاي طرفدار دولت روزنامه هاي دوستدار دولت و روزنامه هاي باجناق دولت ويكي دوتا روزنامه منتقد فضاي بسيار دوستانه و صميمانه اي بود مسولين غرفه ها به هم سر ميزدند به هم غذا ميدادند سبزي خوردنهاي يكديگر را باهم پاك ميكردند وفقط یک نفر گیر داده بود به این مسئول غرفه قطر و میگفت خلیج فارس و دوست قطری هم میگفت خلیج عربی واین ماجرا تا صبح ادامه داشت....
۳. يكي از دوستان ما كه هيكل ورزشكاري دارد از مسئول سالن پرسيد پس روزنامه ها و مجلات ورزشي كجا هستند مسول سالن با دست اشاره كرد از پله ها برويد بالا ما هرچه از پله ها بالا رفتيم ديدیم كه خبري نيست و رسيديم به پشت بام گفتم بيا برگرديم شايد اشتباه شده باشد نكند مارو به جرم دزدي بگيرند گفت نه بابا بیا برویم اول يك يا ا... گفتيم وبعد از اينكه صدايم را صاف كردم گفتم سر كسي باز نباشد و وارد پشت بام شديم و منظره زیبایی را ديدم در روي پشت بام سالني با نايلون وبرزنت درست كرده بودند و همانند دو طبقه قبل هم تعدادي آدم و مجله و جود داشت اما مزيتي كه اين سالن به ديگر سالنها داشت اين بود كه هم ميتوانستي روزنامه ها را ببيني و هم اينكه اگر خسته شدي در پشت بام استراحت کنی و يا فوتبال كل كوچك بزني و يا حمام آفتاب بگيري در اين ميان اتفاقات جالبي هم در پشت بام مي افتاد زني در پشت بام كناري زير پيراهن و لباسهاي زير همسرش را كه شسته بود پهن ميكرد و جوانكي آن طرفتر وبه دور از ماموران حراست نمايشگاه آنتن ماهواره خود را تنظيم ميكرد پيرمردي هم عصا به دست دنبال يكي از جوانان بازديد كننده افتاده بود و درحالي كه فحش مي داد ميگفت:آره جون ننت اومدي نمايشگاه يا به بهونه نمايشگاه آمدي داري حيات مردمو ديد ميزني مگر خودتون خونه زندگي وناموس ندارين كه اومدين رو پشت بام اينجا نمايشگاه زديد بگذار به حاج آقا كانون بگم......
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم «از اين طرف راهمون دور مي شه ها.» «مي دونم.» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشيد الان برمي گردم» و از ماشين پياده شد. دوباره کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، يک کوچه را تا نيمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتيم. به دست هايش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسيدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هايش پيدا بود، پرسيدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برايم تعريف کرد.چهل و شش سال پيش عاشق دختر جواني مي شود. چهارشنبه آخر يک ماه دختر جوان به او مي گويد خانواده اش اجازه نمي دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان مي خواهد لااقل ماهي يک بار او را از دور ببيند. دختر جوان قول مي دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر اين کوچه بيايد. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور ديده و رفته است. از راننده پرسيدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمي دانست. پرسيدم «آدرسشو دارين؟» نداشت. در اين چهل و شش سال با او حتي يک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه دختر جوان را ديده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولي دو ماهه نمياد.» به راننده گفتم «شايد يه مشکلي پيش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه ديگر نياد مي ميرم.»**
**نوشته شده توسط سروش صحت،روزنامه اعتماد مورخ۱۷/۸/۸۶
دستها همه گرم نگاهها همه خندان....
پیام هفته:آن کسی که به تو سلام می کند همانی نیست که با تو خداحافظی کرده است
فیلم هفته:حرفه خبرنگار به کارگردانی مایکل انجلو انتونیونی
کتاب هفته :"ها کردن" نوشته پیمان هوشمند زاده
توصیه هفته :هرگز و هیچوقت ،پسته و انار و سیب زمینی سرخ کرده و چای را باشیرکاکائو با هم نخورید چون فلسفه آدم میزند بالا.......
بام تهران
"یک مرد ۴۰ ساله کور که بعد از ۴۰ سال کوری چشمهاشو عمل میکنه و بینایشو بدست میاره اولش براش همه چیز جذابه ، رنگها ،نور وخیلی چیزهای دیگه ولی بعد کمکم میفهمه که دنیا حقیرتر از اون چیزی که فکرش را میکرده تو کوری ونابینایی می توانسته بایک عصای سفید از خیابون رد بشه ولی توبینای میترسه حتی به خیابان نگاه کنه.....
مانمی دانیم آن طرف پنجره چیه وهروقت پرده را کنار بزنی یک چیز جدید میبینی...
مردم همیشه نوشته های مارو باور میکنند چون توقعات اونها رو برآورده میکنه ولی خودمون که میدانیم اوضاع بدتر از این حرفهاست"*
*قسمتهای از دیالوگ جک نیکلسون در فیلم "حرفه خبرنگار" به کارگزدانی "مایکل آنجلو آنتونیونی"
پ.ن :برای یک خبرنگارهم همیشه اینگونه است اول که واردکار روزنامه نگاری میشود همه چیزبرایش جذاب است ولی وقتی کمی جلوتر میرود متوجه میشود که ماجرا آنگونه که فکر می کرده نیست
چند سال پیش در یکی از انجمن های فرهنگی و سینمایی تهران قرار بود جلسات نقد و بررسی فیلم برگزار شود و بعد از آن از برگزیدگان آن جلسات افرادی برای شرکت در یک گارگاه فیلمنامه نویسی انتخاب شوند ،قرار شدن داوطلبان پس از شرکت در مصاحبه که توسط من و چند نفر دیگر از دوستانم برگزار می شد شرکت کنند هدف از این مصاحبه هم این بود که افراد حاضر در کلاس از یک سطح اطلاعات سینمای برخوردار باشند و با هم سطح باشند در یکی از این مصاحبه ها که من انجام می دادم خانمی وارد اتاق شد و بعد از پرسیدن چند سوال معمول از او پرسیدم: آیا تا به حال قیصر را دیده است ؟ خانم مصاحبه شونده گفت :کدام قیصر ؟من در حالی که تعجب کرده بودم با لبخند گفتم کدام قیصر؟! مگر چند تا فیلم قیصر داریم!؟ داوطلب گفت :آهان فیلم قیصر! من فکر کردم منظورتون قیصر امین پوره ،آخه من ماهی یکی دو بار قیصر امین پور را میبینم ولی فیلم قیصر را تا به حال فقط یک بار دیده ام ....،آن خانم در مصاحبه وروی قبول شد و بعد ها من را با قیصر امین پور بیشتر آشنا کرد و حتی یکی دوبار هم به دیدن وی رفتیم ،ماهها بود که از آن خانم خبر نداشتم تا اینکه امروز صبح ساعت ۸ با یک پیام کوتاه ( sms) بهم خبر داد که قیصر امین پور در گذشته است و خاطره ای دیگر بر خاطرات ترک خورده گلدان خالی دل من اضافه شد .......
پ.ن۱: بعضی شعرها و ترانه های قیصر امین پور را بسیار دوست دارم و از رفتنش بسیار اندوهگینم
پ.ن۲:لعنت بر پیام های( sms)که قبل از ۸ صبح می رسند
پ.ن۳:حسین نوروزی عزیز مطلب زیبای را در وبلاگش نوشته که می توانید اینجا بخوانید
این روزها دلم برای دوستی تنگ شده است دوستی که با ناراحتی از هم جدا شدیم هرچند او خود میل به جدا شدن داشت و عوامل این جدایی را فراهم کرد ..... ولی الان خیلی دوست دارم که بدانم کجاست و چه می کند هرچند هرکجا هست خدایا به سلامت دارش......
مثل دری که به فراموشی لولا شود آرام آرام از دیدم خارج شد
و او زنی بود که دوستش داشتم
اما چه بسیار شب ها که مثل گوزنی مکانیکی
در میان نوازش های من خوابید
و من در سکوت آهنی رویاهای او درد کشیدم .*
*از شعرهای ریچارد براتیگان با ترجمه ی یگانه وصالی
این روزها خیلی دلم هوس یک مجلس بزن وبرقص کرده است ،خیلی سرم شلوغ است مشغله های کاری و پاسخ گویی به تلفنها فرصتی برای رسیدن به خودم را نمی دهد دلتنگی و افسردگی پاییزی هم قوز بالا قوز شده است خیلی دلم هوس بزن وبرقص کرده است ای کاش الان میتوانستم بروم کنسرت گروه جیپسی کینگ و یک شب تا صبح حسابی میرقصیدم ...ای کاش در این میان فرصت کردم و به جلسه نقد شعر خانم سپیده جدیری رفتم که انصافا شعرهای خوبی هم گفته است و تصویر سازیهای خوبی دارد .
خواب دختری توی لباسم نیست دیگر ببینید !
خرچنگ های روی تنم راه می روند
تنم راه نمی رود تنم...... راه...
من لباس هایم را پشت سر گذاشته ام
روی دریا سر گذاشته ام ببینید!....
آب ببر خرچنگ! آب ببر دریا! آب ببرم!
هیچ کس با لباسهای من شنا نمی کند ببینید!*
* یکی از شعرهای مجموعه شعر "صورتی مایل به خون من" اثر سپیده جدیری
زن از ماشین پیاده می شود ودر حالی که موبایلش را قطع میکند منتظر می شود تا مرد نیز با او همراه شود هر دو در حالی که لبخند می زنند در شیشه ای جگرکی را به درون هل می دهند و وارد جگرکی می شوند نگاهی به میزها و فضای جگرکی می اندازند وبعد پشت یک میز مینشینند در همین حین موبایل زن به صدا درآمد و زن بدون انکه جواب بدهد زنگ را قطع می کند
مرد نگاهی به موبایل انداخت و با خنده گفت : خوب مریم چه خبر تعریف کن کی رسیدی ؟ زن : هیچی دیروز رسیدم با پرواز لوفتانزا از برلین می خواستم همان دیروز بهت زنگ بزنم اما وقت نشد تو تعریف کن حمید چیکار می کنی ؟ حمید : من هم هیچی صبح دانشگاه و عصر هم یا استخر و یا کافی شاپ شب ها هم که می دونی با تو چت می کردم . زن می خندد . زن :من که خیلی وقت اینجا نیامدم فکر کنم دو یا سه سالی میشه مرد: دو سال و پنج ماه و سه هفته زن : خوب حسابش و داری مرد : توهم اگر جای من بودی خوب حسابش را داشتی حالا چی بخوریم زن : اینجا چی داره به نظر میاد از اون موقعی که اخرین بار با هم اومدیم اینجا خیلی فرق کرده مرد : همه چی از جگر و کباب تا پیتزا ، اینجا جگرهای خوشمزه ای داره اما نه به خوشمزه گی جگر تو زن می خندد و آرام می گوید بروگمشو، مرد بلند می شود و پشت پیشخوان جگرکی می رود و مشغول سفارش دادن می شود ، درهمین حین موبایل زن دوباره زنگ می زند زن گوشی را بر می دارد و درحالیکه دستش را روی دهانش گرفته و زیر چشمی مرد را می پاید با تلفن حرف میزند زن : مگه نگفتم دیگه زنگ نزن ، آقای محترم هرچی بین ما بوده تموم شده فهمیدی من و تو یک زمان اونهم فقط یک مدت کوتاه با هم هم اتاق بودیم همین و تلفن را قطع می کند مرد بر سر میز می رسد و در حالیکه می خندد می گوید : هر چی از جلوی پیشخوان صدات کردم متوجه نشدی رفته بودی تو بحر تلفن حالا با کی حرف میزدی زن :با یکی از بچه ها مرد :خوب مهم نیست، 5 سیخ جگر 3 تا گوجه 2 تا دل خوبه زن : آره خوبه مرد : راستی یک چیزی می خواستم نشونت بدم و در حالیکه عکسی را از توی جیب کتش خارج میکند و به طرف زن گرفته است می گوید : یادته قبل از رفتن چقدر دنبال این عکس می گشتی زن : بدجنس پس تو اون را برداشتی ، چقدر دنبالش گشتم مرد: یادته اون روزی که توپارک این عکس و گرفتم چه روزی بود فردای روزی بود که خانواده ات پس از کلی کلنجار واینکه بهشون ثابت کردم آدم اومل و سنتی نیستم بهم جواب مثبت داده بودند زن : آره یادمه و توهم همه اش اصرار داشتی که قبل از رفتنم عقد کنیم مرد : ولی تو رفتی زن : خوب نمی شد دیگه نمی شد نرفت ، مرد جگرکی سیخ جگرها و نان را روی میز می گذارد مرد عکس را کنار می گذارد و با زن شروع می کنند به خوردن جگرها زن : میدونی نه حالا که رفتم بگم پشیمانم و یا اینکه کاش حرفت را گوش می کردم ها ... نه اما وقتی رفتم بعد از چند وقت متوجه شدم اون چیزی که دنبالش بودم اونجا نیست مرد : دنبال چی بودی زن : آزادی ، آزدای فکر ، آزادی حرف زدن ولی اونجا نبود مرد : همیشه همین جوریه ما تا چیزی رو تجربه نکنیم به یقین نمی رسیم و لقمه جگر را جلوی زن می گیرد زن لقمه را می گیرد و با اکراه بر روی سینی می گذارد
مرد نگاهی به دستهای خود می کند و بعد به طرف دستشوئی می رود تا دستهایش را بشوید مرد در حال شستن دستهایش است که باصدای زنگ تلفن زن رویش را به طرف او بر می گرداند زن گوشی را بر می دارد و شروع به صحبت می کندزن : آ ره ، آره رضا مگه تو به شاهین نگفتی دیگه زنگ نزنه ، آره ، آره نه عزیزم زود بر می گردم اینجا کاری ندارم میخواهد گوشی را قطع کند ولی مرد که حالا به پشت سر او رسیده است ناگهان گوشی را ازدست زن می قاپد مرد : با کی حرف می زدی هان با کی و در حالی که درون گوشی داد می زند به سمت در جگرکی می رود زن : صبر کن ، صبر کن ، تو اشتباه می کنی مرد : تو کی هستی که به نامزد من زنگ می زنی ، گه می خوری تو ، چی، چی ، از کی ، سه ماهه ... گوشی را قطع می کند و سریع به داخل جگرکی می آید و زن نیز به دنبالش زن : صبر کن تو داری اشتباه می کنی مرد گوشی را بر روی میز می گذارد و وسائلش را از روی میز بر می دارد و به سمت پیشخوان می رود و پول غذا را حساب می کند و از جگرکی بیرون می رود زن نیز به دنبالش مرد سوار اتومبیل می شود ولی زن هرچه تلاش می کند نمی تواند در سمت شاگرد را باز کند مرد نیم نگاهی به او می کند و حرکت می کند
پ.ن:متن بالا تمرین داستان نویسی بر اساس متد ارنست همینگوی بود که در کلاس(کارگاه) داستان نویسی حسین سناپور ارائه کرده بودم