تبليغاتX
زادمهر

 

 

زادمهر

بهwww.zadmehr.comخوش آمدید

نمایشگاه عکسهای زهرا امیر ابراهیمی و دست نوشته ای از او

دست نوشته زهرا امیر ابراهیمیمیتوان دیگری شد ..........

فرصتی دست داد تا به دعوت دوستم به نمایشگاه عکس زهرا امیر ابراهیمی هنرمندی که مورد ظلم جامعه ما قرار گرفت سری بزنم،زمانی که وارد نمایشگاه شدم عکسهای دیدم که متفاوت بود با آنچه که در ذهنم تصور میکردم تصاویر اصلا عکس نبود بلکه نگاتیوهای بود که بر سطح شیشه قرار گرفته بود ولی هرچه بود حس زیبایی را منتقل می کرد یک حس تنهایی همراه با غم ،با زهرا امیر ابراهیمی ومادرش هم بسیار صحبت کردم درپایان نیز خانم امیر ابراهیمی دست نوشته ای را به رسم یاد بود هدیه کرد که قسمتی از آن را در اینجا به جای گزارشی از نمایشگاه می آورم

می شود عبور کرد بر شیشه ای و سایه ای شد

عکس ،عکس دید دیگری شد

سایه ای بود ........

شیششه ای شد ....

........میشود......

پ.ن۱:آدرس نمایشگاه ،خیابان ولیعصر ،نرسیده به پارک وی ،خیابان خاکزاد پلاک ۱۳

نمایشگاه تا چهارشنبه ۳۰خرداد ۸۶ (امروز)دایر است ساعت بازدید ۱۷ال ۲۱

پ.ن۲:تصویر دست نوشته را میتوانید در اینجا ببینید

پ.ن۳:به سفارش یکی از دوستان روزنامه نگار شاید گزارشی از نمایشگاه نوشتم



کافه تیتر ،کافه نادری نسل ما

عکس از نیما افشار نادری

 گاهی اوقات که با پدرم درمورد اختلاف نسل خودش و نسل خودم صحبت می کنم به طعنه و شوخی به من می گوید : آخر پسر تو به چه چیزنسل خودت افتخار میکنی ؟ نسل تو مگه چی داره ، من تو هوایی نفس کشیدم  که صادق هدایت و اخوان ثالث و فروغ نفس می کشیدند از فردین وبهروز وثوقی تاجلال آل احمد و دانشور را توانستم از نزدیک ببینم  . بعد از انقلاب هم آدمهایی را از نزدیک دیدم که عمرأ تو نسل شما نباشند از جهان آرا و همت تامطهری ،و همیشه یکی از افتخاراتش این است که می توانسته برود کافه نادری و خیلی از نویسنده ها را از نزدیک ببینه ....

چند ماه پیش هم که به دعوت دوستان روزنامه کارگزان نشستی دوستانه با لیلی گلستان داشتیم خانم گلستان از خاطراتش در دوران کودکی با صادق هدایت می گفت و من هم با حسرت می گفتم : که بله درست میگویید  خانم گلستان  ولی الان دیگر نمی شودجایی را پیدا کرد که بتوانی نویسنده مورد علاقه ات را از نزدیک ببینی

اینها گذشت تا اینکه با کافه تیتر آشنا شدم -الان که چند ماهی  از آشنایی من با کافه تیتر میگذرد البته از قبل با بهنام و بی تا به دلیل روزنامه نگار بودنشان آشنا بودم ـ  می توانم در آنجا نویسندگان مورد علاقه ام را ببینم از ضیاء موحد و عمران صلاحی (مرحوم)، گرفته تا مسعود ده نمکی و محسن نامجو

وبا افتخار میتوانم امروز به پدرم و در آینده به فرزندانم بگویم که درست است که من با صادق هدایت و شریعتی  و جهان آرا نبودم اما در زمانی زیستم که مکانی بود به نام کافه تیتر که هرچند مانند کافه نادری بیف استراگانوف و بیفتیک در آن درست نمیشود ولی بی تا صالحی "فراپه و "وجیزی" به تو می دهد که  هیچ کجا نمیتوانی پیدا کنی  و میتوانم با دوستان همچون آب روانم در آنجا بنشینم و قهوه ای سفارش بدهم و فارغ از هیاهو و سیاست در مورد فرهنگ وهنر گپ بزنم و کمی آرامش بیابم ...امید که همیشه برقرار بماند

پ.ن۱:کافه روزنامه نگاران از وبلاگ میترا خلعتبری

پ.ن۲:خدایا کافه تیتر را به تو می سپارم از وبلاگ حمیدرضا علاقه بند



یک فتوا چاپ نشده از امام خمینی (ره)

نسل جوان و دانشجويان مسلمانان، در غرب دچار مشكلاتى هستند كه از لحاظ تكليف شرعى درخواست داريم فتواى خود را در اين دو مورد مرقوم داريد:
۱ـ خلوت با اجنبيه در اداره و دانشگاه و محل كار و غيره، چه حكمى دارد؟ و از طرف ديگر نگاه كردن به زنان بى حجاب خارجى، چه صورتى دارد؟ چون امكان اين كه آدم همه جا بتواند چشم خود را ببندد، وجود ندارد

جواب:خلوت ـ با اجنبيه ـ به خودى خود در نزد ما حرام نيست. همانطور كه از نصوص استفاده مى شود، بلكه يك امر «مكروه» است، البته اگر منجر به هيچ نوع عمل حرامى نشود.
پس مانعى نيست از حضور در جلسات خصوصى كه زن اجنبى در آن حضور دارد. اعم از اهل كتاب يا غيرآنان در بلاد كفر يا در بلاد اسلام. در منزل يا كارگاه يا اتاق و البته در اين امر، فرقى ميان دانشجويان و كارمندان و نمايندگان اعزامى نيست.
اما حكم شرعى درباره نگاه به افراد بى حجاب غربى، «جواز» است. يعنى: نگاه كردن به: سر و گردن و صورت آنان و آنچه كه پوشاندن آن در نزد آنان متعارف نيست، بدون هيچگونه لذت جويى و ريبه، جائز است. اما نگاه كردن به غير آنچه كه ذكر شد، جايز نيست.

۲ـ هنگامى كه دختر يا زن غربى مى خواهد مسلمان شود، با مشكل «حجاب» روبه رو هستيم و گاهى ديده شده كه آنها به خاطر الزامى بودن حجاب، از پذيرفتن اصل اسلام خوددارى كرده و دور شده اند. تكليف در قبال الزامى كردن حجاب بر زنان غيرمسلمان چيست؟

جواب:جاى شك نيست كه حجاب يك امر ضرورى از ديدگاه اسلام است و پوشش يك حكم اسلامى واجب براى زنان مسلمان است ـ بجز صورت و دست ها ـ ولى اگر ملزم كردن زنان غربى نوآشنا با اسلام، براى استفاده از حجاب، موجب عدم رغبت آنان به اسلام گردد، پس مانعى نيست كه آنها به اين امر ملزم نشوند البته با توجه به اين نكته كه حكم ـ «وجوب» بر قوت خود باقيست.
و سزاوار است به آنها اعلام شود كه حجاب اسلامى در واقع براى عفاف است و معنى آن، اين نيست كه حتماً از لباس هاى متعارف در نزد شرقى ها استفاه شود، بلكه پوشيدن مو و جسم ولو با لباس هاى محلى، كافيست. البته پوشيدن صورت و دست ها واجب نيست. بنابر حكم مشهور ميان همه فقها شيعه اماميه، رضوان الله عليه

قبول «اصل توحيد» و «نبوت رسول اكرم (ص)» در مرحله نخست قرار دارد و مهم تر از اجراى احكام است و اين امور، پس از پذيرش اسلام، به طور طبيعى و به تدريج حاصل مى شود... درصدر اسلام هم همه احكام كه مرة واحده بر مسلمين واجب يا حرام اعلام نشد، بلكه به تدريج و با مرور زمان لازم الاجرا گرديد.»

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

منبع مطلب :روزنامه ایران تاریخ یک شنبه ۱۳/۳/۱۳۸۶



تاکسی نوشته ، به انتظارت تا جون دارم میمانم

راننده صدایش را انداخته بود تو گلویش ودادمیزد :ولیعصر یک نفر، بهش گفتم آقا ولیعصر در حالی که در عقب ماشین را باز میکرد گفت: بشین نشستم یک نفر هم جلو نشسته بود بعد از من خانمی که مانتوی مشکی و روسری قهوه ای سرش بود نشست وبعد هم یک مرد که فکر کنم دانشجو بود با یک کیف انگلیسی زن به جای اینکه پیاده شود تا مرد سوار شود کمی خودش را جمع کرد و مرد نشست راننده نشست و ماشین به راه افتاد و ضبط هم میخواند نمیدانم  چه میخواند یعنی اصلا گوش نمیدادم فقط وقتی متوجه شعر شدم که دیدم خانم کناریم  دارد زیر لب شعر را زمزمه میکند:

گفتم به انتظارت تا جون دارم میمونم یادم میاد که گفتی اینو خودم میدونم

لبخندی زدم ناگهان ماشین قیقاژ بدی رفت ، راننده میخواست یک دست انداز را رد کند که زن دست مرا گرفت تا تعادلش را حفظ کند وبه روی مرد آن طرفی نیفتد بعد که اوضاع درست شد خواستم دستم را بکشم که نگذاشت وکمی دستم را فشار داد خندید، من هم در حالی که لبخند میزدم گفتم :اینجوری میخوای به انتظارش بمونی ودستم را کشیدم زن  اخمی کرد و رو کرد به راننده وگفت: آقا میشه ضبط را خاموش کنید وراننده در حالی که از توی آینه نگاه ناراحت کننده ای به زن می کرد ضبط را خاموش کرد وتا ولیعصر هیچ کس هیچ چیز نخواند...



گمشده

پس نوشت :داستان زیر نوشته سروش صحت عزیز است که در روزنامه اعتماد در تاریخ ۲۷/۲/۸۵ درج شده است

زن جوان کيفش را زيرورو مي کرد و نگاه مرد جوان به دست هاي زن جوان بود. زن گفت «نيست.» مرد گفت «دو روز هم نشده بود خريده بوديمش.» زن چيزي نگفت و همچنان کيف را مي گشت. مرد گفت «ديروز عصر خريديمش.» زن گفت «مخصوصاً که گمش نکردم.» مرد گفت «من نگفتم مخصوصاً گمش کردي، مي گم هنوز دو روز هم نشده بود که خريديمش.» زن گفت « به درک هرچند روزي بود.» مرد گفت «آروم.» بعد گفت «اقلاً اگه يک هفته گذشته بود، دلم نمي سوخت.» زن گفت «حالا مگه چي شده؟ من اصلاً عينک نمي خوام.» مرد گفت «به جاي اين حرف ها يه ذره حواست رو جمع مي کردي.» زن گفت «از قصد که گمش نکردم، اين هزار بار.» «مي دونم، ولي اگه حواست رو جمع مي کردي گم نمي شد. ماهي يه عينک که نمي شه خريد» «نخر، گفتم که من اصلاً عينک نمي خوام، من حواس پرتم، باز هم که بخري گم مي کنم، نخر.» مرد گفت «صدات رو بيار پايين.» راننده نگاهي به جواني که بغلش نشسته بود انداخت. جوان هدفون به گوش داشت و چيزي نمي شنيد. راننده به آينه نگاه کرد و لحظه اي در آينه چشم در چشم شديم. زن دوباره مشغول زيرورو کردن کيفش شده بود. مرد گفت «چند دفعه کيفت رو مي گردي؟ نيست.» زن گفت «تو چي کار داري؟ مي خوام صد بار ديگه کيفم رو بگردم.» مرد گفت «به جاي اين کارها بايد حواست رو جمع مي کردي.» زن گفت «اين قدر اعصاب من رو خرد نکن. گفتم عينک نمي خوام، ديگه چي مي گي؟» «اگه نمي خواستي که اين قدر کيفت رو زيرورو نمي کردي.» زن بي حوصله زيپ کيفش را بست. مرد زيرچشمي نگاهي به من کرد، وانمود کردم که بيرون را نگاه مي کنم و حواسم جاي ديگري است.

زن زيرلبي گفت «به خاطر يه عينک چي کار کردي. اه.» مرد گفت «واقعاً اه.» زن يکباره گفت «آقا من پياده مي شم.» مرد گفت «هنوز که نرسيديم.» بعد به راننده گفت «ببخشيد پياده نمي شن.» زن گفت «من نمي يام. آقا نگه دارين پياده مي شم.» مرد گفت «اين کارها چيه؟» زن گفت «نمي خوام بيام. آقا چرا نگه نمي دارين؟» راننده دوباره در آينه نگاه کرد و دوباره چشم در چشم شديم، بعد ايستاد و زن پياده شد. راننده از مرد پرسيد «شما هم پياده مي شي؟» مرد گفت «نه.» تاکسي راه افتاد. مرد نگاهي به من کرد، من باز بيرون را نگاه کردم. مرد به راننده گفت «من هم پياده مي شم.» مرد پياده شد. کرايه را داد و رفت. تاکسي که راه افتاد راننده گفت «يه نگاهي بندازين ببينين عينکه زير صندلي نيفتاده.» خم شدم و زير صندلي را نگاه کردم، عينک آنجا بود*

*در اصل داستان جمله پایانی اینگونه است :خم شدم وزیر صندلی را نگاه کردم ،عینک آنجا نبود

اصل داستان را میتوانید اینجا ببینید وبخوانید