مطلب زیر شرح عکسی است که امروز برای عکسی که استاد قندی از کودکان ماشین پا یعنی کودکانی که در سر چهار راه گل و فال می فروشند ،نشانمان داد نوشتم ولی چون به عکس سر کلاس دسترسی نداشتم این عکس را انتخاب کردم
چراغ قرمزشد ماکسیما پشت چراغ ایستاد تو سریع خودت را به ماشین رساندی و گل را به طرف راننده گرفتی و قبل از اینکه راننده بخواهد شیشه ماشین را بالا بکشد دسته گل را درون ماشین انداختی راننده با عصبانیت گفت :بچه چی کار کردی بعد پرسید حالا چنده گفتی ۱۰۰۰ تومان راننده یک ۵۰۰۰ تومانی به توداد ولی تو پول خرد نداشتی که بقیه اش را بدهی دوان دوان آمدی این سوی چهار راه و رفتی سمت کیوسک روزنامه فروشی وآنجا برای اولین بار آن دوتارا دیدی، آن دوتا چوب گرد را که سرشان عروسک بود، مات و مبهوت آن دوتا چوب شده بودی یکیشان شبیه دختر بود ویکیشان شبیه پسر آنقدر مات مانده بودی که دیگر صدای صاحب کیوسک را نمی شنیدی و وقتی برای بار سوم صاحب کیوسک صدایت زد وگفت چیکار داری به خود آمدی وگفتی هان.... هیچی این پول را خرد کن ...وبعد در حالی که آن دو چوب را نشان می دادی گفتی: آقا اینها چیه ...و صاحب کیوسک گفت: اینها مداد است وبدرد تو نمی خورد ،تو که مدرسه نمیری ..وتو آمدی ... آمدی که بقیه پول راننده را بدهی ولی چراغ سبز شده بود و او رفته بود وتو به سختی از دور فقط پلاکش را می دیدی که نوشته بود سیاسی....
خدایا نعمتم دادی وشاکرم نیافتی
مرا خواندی وشنوایم نیافتی
نشانم دادی وبینایم نیافتی
مبتلایم نمودی وصبورم نیافتی
معروفم نمودی و با معرفتم نیافتی
شادم نمودی وشادکننده ام نیافتی
خدایا کارم به سختی خورده است
کارم به سختی خورده است
به سختی خورده است
و فقط تو میتوانی آسانش نمایی
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته دل من ،جانا به عهد خود وفا کن
نوشته شده در یک شنبه ۲۳/۲/۸۶ ساعت۰۰:۴۸شب
این هفته فرصتی دست داد تا با چند نفر از دوستان و وهمسرانشان به یک گردش دست جمعی به خوانسار رفتیم واز دشت گلهای لاله های واژگون واز ارگ تاریخی گوگد بازدید کنیم ببخشید که برای احترام به نظر دوستانم از گذاشتن عکس آنها در وبلاگ معذورم ولی چند عکس زیبا انتخاب کردم و در اینجا قرار دادم ،در این سفربه اینکه ما چه گنجهای در خاکمان داریم ولی قدرش را نمی دانیم بیشتر ایمان آوردم .......
![]()
قلعه تاریخی ارگ گوگد
![]()
دشت لاله های واژگون
![]()
یک عکس ناگهانی در ارگ گوگد
نوشته شده در یک شنبه ۲۳/۲/۸۶ساعت ۰۰:۱۹
وارد كافه تيتر كه ميشوي صدايش را ميشنوي، قبل از آنكه خودش را ببيني.
گفتا كه از ترنجم/ كاندر جهان نگنجم...
محسن نامجو اهل تربت جام، خواننده و نوازنده موسيقي كه به درستي ميتوان او را بعد از محسن چاووشي پديده موسيقي در سال 86 دانست، در آستانه 33 سالگي و در محاصره فلاش دوربينهاي عكاسي به كافه تيتر آمده بود تا از خودش و موسيقي متفاوتي كه ارائه ميكند، سخن بگويد برای خواندن مصاحبه من با محسن نامجو وگزارشی از این نشست به ادامه مطلب برویدمتن کامل در روزنامه کارگزاران در مورخ ۱۹/۲/۱۳۸۶ درج شده است
ادامه مطلب
اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجماش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگاند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگياش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لجام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روحام. فكر ميكردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريدهام و براي هميشه آفريدهي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعتاش از مرزهاي « دوست داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همهي تواني كه برايم باقي مانده است ميگويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس ميكنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظهاي هم كه شده بیاندازم روي زمين
قسمتی از داستان "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" از مجوعه داستانی به همین نام اثر مصطفی مستور
پ.ن:پیشنهاد می کنم اگر تاکنون کتابی از مصطفی مستور نخوانده اید حتما این کتاب و یا یکی از آثار این نویسنده خوب را از نمایشگاه کتاب امسال تهیه کنید
نوشته شده در دوشنبه ۱۷/۲/۱۳۸۶ساعت ۱:۳۸بامداد
یش نویس :می گویند عجله کار شیطونه درست میگویند،هنوز درست سایت راه نیفتاده قصد اسباب کشی داشتم ،فعلا تا آماده شدن سایت اینجا می نویسم
عنوان وبلاگ ربابه صدرا شکوری عزیز و اتفاقاتی که این چند روز برایم افتاده است و این غم تنهایی همیشگی مرا به فکر فرو برده است چند روز پیش فیلمی دیدم که در آن قرار بود مجتمع مسکونی قدیمی را ویران کنند وساکنین سابق این مجتمع در خانه های خالی خاطرات خود از سالها زندگی در این مجتمع را تعریف می کردند و بعد ما صحنه ویران شدن مجتمع را میدیدم حالا من به این فکر میکنم که ما هروز که از خواب بیدار میشویم به مرگ نزدیکتر میشویم وانچه که میگذرد نیز برای ما می میرد وقتی از خانه ای اسباب کشی می کنیم دیگر آن خانه برای ما مرده است وقتی با دوستی قطع رابطه می کنیم ان دوست برای ما مرده است اما انچه که در این میان اهمیت دارد دو مطلب است اول اینکه در طول این زندگی ومرگ چه کرده ایم ودوم اینکه کسانی که برای آنها زنده میشویم چه میزان طول میکشد که مرگشان فرا رسد و از آنجا که میگویند هیچ چیز از بین نمیرود بلکه از شکلی به شکلی دیگر تبدیل میشود آن دوستی که برای ما مرده است تبدیل به چه میشود آیا تبدیل به چیزی با ارزش میشود که آن را درموزه میگذاریم و هرروز با دیدنش یاد خاطرات خوب می افتیم ویا تبدیل به زباله میشود و ما را یاد ساعت ۹ شب می اندازد؟! ..........
شنبه۱۵/۲/۱۳۸۶ ساعت۱:۴۲شب
سکه را وقتی از بانک می گیریم خیلی تمیز است وبرق میزند ولی وقتی دست میزنی هم دست آدم سیاه می شود و هم سکه از براق بودن می افتد ولی چک های مسافرتی اینگونه نیستند ،آدمها هم اینگون هستند بعضی دوستان ظاهر تمیزی دارند و باطنی کثیف و وقتی با آنها آشنا میشوی آلوده میشوی و فقط ارتباطشان رابرای رفع مشکلشان و اینکه کارشان را بیفتد حفظ می کنند واز آن بدتر وقتی کارشان راه می افتد دیگر به دردشان نمیخوری و رهایت می کنند ومیروند طرف فرد دیگری،این مطلب را برای این نوشتم که دیروز در جمعی وبلاگ نویس بودم ودر آنجا با دوستی آشنا شدم که بسیار فرد مثبتی بود و باهم کلی حرف زدیم ،ودر آخر هم به رسم دوستی دامین سایتم را ثبت کرد ومن حتی فراموش کردم هزینه آن را بدهم هرچند قرار شد که اگر خدا بخواهد کارهای طراحی و ساخت سایت را هم برعهده بگیرد و هم اکنون نسخه آزمایشی آن که فعلا تحت میهن بلاگ می باشد راه اندازی شده است ودر آدرس www.zadmehr.com میتوانید ببینید و به زودی نیز مطالبم را به آنجا منتقل میکنم،البته لینک دوستان را در وبلاگ جدید قرار داده ام،و دلیل رفتنم به میهن بلاگ را به دلایل شخصی ومهمی نمیتوانم اینجا بگویم وهرکسی میخواهد بداند بگوید تا بصورت خصوصی به او بگویم
هر کسی در هرجامعه ای که زندگی می کند شغلی دارد خبرنگار ، کارمند اداره ، دانشجو و به طبع آن شغل باید حدودی را رعایت کند بطور مثال یک دانشجو دختر در دانشگاه باید مقنعه به سر کند و یا یک کارمند باید در اداره لباس خاص بپوشد و بصورت خاصی رفتار کند ولی وقتی بیرون از محیط کار و یاتحصیل می آید تازه آن رویه و من واقعی شخص مشخص می شود ، مثلأ دانشجویانی که برای دانشگاه مقنعه سر می کنند و یا زنانی را دیده ام که مثلأ چند صد متر مانده به محل کارشان مغنعهویا چادر خودشان را از کیفشان بیرون می آورند و به سر می کنند ، جدا از این در کل جامعه نیز اینگونه است ، نمی دانم تا به حال به خارج صفر کرده اید یا نه ، در پروازهای خارجی وقتی خلبان اعلام می کند که از آسمان ایران خارج شده ایم به وضوح می توان زنانی را دید که روسری را از سر خود باز می کنند اینها کسانی هستند که به دلیل شرایط کشور روسری سر می کنند و نه از روی شناخت و انتخاب خود حال در این طرح مبارزه با بد حجابی - درست است که باید قانون اجرا شود و با گفتن تذکر به زنان بد حجاب وضع پوشش اصلاح می شود و مردان کمتر تحریک می شوند - برای فردی که مورد تذکر قرار می گیرد و روسری خود را درست می کند ثوابی نوشته نمی شود زیرا او از روی شناخت روسری را انتخاب نکرده است و فقط تبدیل به فردی ریاکار می گردد ، دوستی که قصد ازدواج داشت و چند جا به خواستگاری رفته بود می گفت که نمی دانم چه کار کنم دختری چادری را برای ازدواج انتخاب کرده ام در یکی دوجلسه اول او با چادر می آمد ولی وقتی متوجه علاقه من شد کم کم چادرش را برمی داشت ، نمی دانم چه بگویم ، وقتی دختری را می بینم که آرایش کرده است و به قول معروف سانتی مانتال است آدم تکلیفش روشن است ولی وقتی یک خانم چادری را می بینم( علی رغم تمام احترامی که برای آنها دارم) نمی دانم که آیا او چادر را خودش و از روی شناخت انتخاب کرده و یا از روی اجبار خانواده و یا محیط کار ،به نظر من آنچه که امروز جامعه ما را تهدید میکند دروغگویی پنهان است،در مورد این طرح بعدها بیشتر خواهم نوشت
پ ن:یک مطلب زیبا در مورد دروغ را در وبلاگ ساعت رستگاری بخوانید
روز شنبه به دعوت دوست عزیزم محسن فرجی وچند نفراز منتقدین سینما ونویسندگان روزنامه کارگزاران در کافه تیتر با انسیه شاه حسینی کارگردان فیلم شب بخیر فرمانده به بحث وگفتگو پیرامون سینما و بویژه سینما دفاع مقدس پرداختیم که مشروح آن در روزنامه کارگزاران در روز چهارشنبه ۵/۲/۸۶ منتشر می شود وقسمتهای از آن را هم در این وبلاگ خواهم نوشت
گفتم:سلام........سلام کردیما
گفتی:خداحافظ من با تو دیگه حرفی ندارم
گفتم :چرا......
گفتی: شنیدم رفتی دیدن فلانی ،بهش گفتی دوستش داری
گفتم:دروغه....
گفتی: خودم دیدم داشتی باهاش می گفتی ومی خندیدی
گفتم :ببین آدم به خیلی ها سلام میکنه
با خیلی ها می خنده
وشاید خیلی ها را ببوسه
اما دوستت دارم فقط مخصوص تو
همانطور که شکر مخصوص خداست
