تبليغاتX
زادمهر

 

 

زادمهر

بهwww.zadmehr.comخوش آمدید

داستان:زنان مظلوم دیارمن ،کودکان مظلوم تر سرزمین من ......

عکس از سایت جامعه شناسی ایران

ساعت 12:30شب است با صدای جیغ کودکی از خواب می پرم ،صدای کودک همسایه مان است بازهم زن و شوهر مستاجرمان دعوایشان شده است از داخل اتاق خوابم صدای مردهمسایه را می شنونم که به زن با صدای بلند وبه زبان لری بدو بیراه می گوید(من هم که زبان لری نمیدانم) حتما فحش می دهد آره حتما فحش می دهد آخر کسی برای محبت صدایش را بلند نمی کند ما همیشه آرام وبی صدا می گوییم دوستت دارم اما بلند بلند به هم لعنت می فرستیم وفحش میدهیم صدای پای دویدنشان را میشنوم انگار مردبه دنبال  زن می دود نمیدانم صدای پاهای مرد است یا مشتهایش که بر سرزن فرود می آید و کودک همچنان جیغ میکشد، دیگر صبرم تمام میشود به سراغ مادرم میروم ازاو میخواهم که دخالت کند با اصرار من مادر به طبقه پایین میرود در خانه که باز میشود صدا چند برابر میشود پدر هم بعد از چند لحظه به دنبال مادر میرود و من هم به دنبالشان،   به درب منزل مستاجر میروند درب نیمه باز است داخل میشوند مرد همسایه به روی زنش نشسته و دهان زن را گرفته است تا داد نزند وخود فحش می دهد وکودک سه ساله نیز همچنان جیغ میکشد  ،مرد همسایه به محض اینکه پدر را می بیند از روی زنش بلند می شود پدر در حالی که سعی میکند براعصابش مسلط باشد میگوید: آخه بابا چه خبره مردم خوابند مراعات همسایه ها را بکنید شما اگر باهم نمیتوانید زندگی کنید چرا جدا نمی شوید و بعد به مادرم اشاره می کند که کودک را ساکت کند ولی کودک همچنان جیغ می کشد ، مرد همسایه رو به پدر میکند ومیگوید: ببخشید حاج آقا این زن من پررو شده ما یک شب پسرخاله مان از شهرستان آمده منزل ما بعد این خانم نصف شب آمده به من می گوید چرا پسرخالت را دعوت کردی اینجا میگه شب پسر خاله من آمده سراغش  .....،پدر نگاهی به زن می کند زن با گریه از اتاق خارج می شود، من زیرزیرکی به پسرخاله مرد همسایه نگاه میکنم برقی در چشمان پسرخاله است که آن را دوست ندارم  تا نگاهش به من می افتد سرش را پایین می اندازد وشروع میکند با بند شلوارش ور فتن ،پدر مسئله را فیصله می دهد وما باز میگردیم ....ولی کودک همچنان جیغ می کشد

پ ن:در چند خانه چند کودک در ساعت ۱۲:۳۰شب همچنان جیغ می کشند

نوشته شده در ۲۷/۱/۸۶ساعت ۲:۳۰شب 

  



لبهایت و.........

                                                                     نام اثر :مبل لبهای میل وست ساخته سالوادور دالی

مبل لبهای می وست اثر سالوادوردالی پس نویس :این دو  مطلب را از روی وبلاگ راه من انتخاب کرده ام

بلندتر بگو، نمیشنوم، میگویی دوستت دارم، از لبهایت میخوانم اما نمیشنوم، دوستم داری؟ اینکه حرف تازه ای نیست، از بس گفته ای و گفته ام تکراری شده است، از چهره معصومت خسته شده ام، از عشق صادقانه ات کلافه ام، دیگر رغبتی برای آغوشت ندارم، نگاه کن این بانوی صورتی را، چشمان خمارش دوستانه فریاد میزند "میخوامت"، جویدن آدامسش را ببین چگونه سحر میکند، سرخی لبهایش واژه بوسه را مفهوم میدهد، گریه نکن، به من حق بده، دیگر آغوش ساده تو برای من لذتی ندارد، افسون این بانوی صورتی را ببین، ساقهای مسفیدش از زیر آن شلوار جین، مرا به همبستر شدن فرامیخواند، آیا اشتباه میکنم؟
آری اشتباه میکنم، بستر مبتذل این بانوی صورتی مرا چگونه جادو کرده بود، مرا ببخش، من به آغوش یکرنگ و دوست داشتنی تو محتاجم نه به بستر هزاررنگ این بانوهای رنگین کمان، مرا در آغوش بگیر و نگذار زرق و برق آنها تو را لحظه ای از بغلم جدا کند

...........................

عشق را از نگاهش میخواندم وقتی پلکهایش را بر هم میگذاشت...
دوستت دارم را از صدایش میشنیدم وقتی سکوت میکرد...
گرمی دستانش را حس میکردم وقتی دستانش را از من دریغ میکرد...
و شیرینی لبهایش را لذت میبردم وقتی رویش را از من برمیگرداند...
در خواب و خیال من چه خوشبختم.

اصل مطلب  ومتن کامل آن را در وبلاگ راه من بخوانید

نوشته شده در ۲۵/۱/۸۶



یک روز بیدار می شویم

عکس از وبلاگ دکتر شیری

یک روز بیدار می شویم ( توی یک گفتگوی خیلی عادی ، یا توی رختخواب با کیف نئشه گی یک خواب عمیق شبانه ، یا روی صندلی با فکری سر گردان در هزار جا ، یا پشت فرمان ماشین تو یک راه بندان ) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود ، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از آن قرار است اتفاق بیافتد . و اصلأ نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد . می فهمیم دیگر پائین تر از این ، تحمل ناپذیر تر از این ، ممکن نیست .

بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم ، بعضی آهسته ، و بعضی هیچوقت ، اما اگر بیدار شویم ، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تأثیری در حال مان ندارد . این که وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند یا برعکس ، پره های دماغ شان با نفرت باز و بسته شود ، هیچ اهمیتی ندارد.

 مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینم . اگر نتوانم جلو آینه بایستم و به خودمان نگاه کنیم ، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم ، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم ، چه کار می کنیم ؟ شاید همین کارهایی که معشوق من کرد ، یا من دارم می کنم

بخشی از داستان "بگذار همین طور ادامه پیدا کند "از مجموعه داستان سمت تاریک کلمات نوشته حسین سناپور از انتشارات نشر چشمه

نوسته شده در ۲۲/۱/۸۶

 



رشحیات من 9،آدم با محبت زیاد و یا آدم سیریش و آویزون

پیش نویس۱:ببخشید اگر برای اداء مطلب مجبورم در این پست از بعضی کلمات استفاده کنم

پیش نویس ۲:شما در ایام عید به چند نفر عید را تبریک گفتید ؟

چند نفر شما را به مسافرت دعوت کردند؟

چند نفر به شما عید را تبریک گفتند؟

انسان موجودی اجتماعی است که به تنهایی نمیتواند زندگی کند ونیاز مند ارتباط با دیگران است دراین میان از  راههای مختلفی  برای ارتباط استفاده می کند ویکی از این راهها ابراز محبت است امروزه وسایل دست جمعی ارتباط جمعی مانند موبایل و ایمیل و....ابراز محبت را راحتتر و سریع تر کرده است،اما این ارتباطات براحتی برقرار میشود وبه راحتی هم از بین میرود وبه قول استاد کلاسمان آقای شکر خواه عمرش به اندازه یک حباب است ،حالا در این میان بعضیها به یاد دوستانشان هستند و به مناسبتهای مختلف به دوستانشان به هر وسیله ای تبریک میگویند اما طرف مقابل به جای اینکه پاسخ فرد را بدهند ویا حداقل قدردان باشدژشت سر فرد صفحه می گذارند (غیبت می کنند ) فرد تبریک گوینده را متهم به سیریش بودن و آویزون بودن میکنند  حالا به نظر شماآیا چنین فردی که همیشه به یاد دوستان خود است (اگر اسم آن افراد را بتوان دوست گذاشت )فردی دانست که به دوستان خود زیادی محبت می کند ویا او را باید فردی سیریش و آویزان دانست ؟

پی نویس1:از اوایل امسال تصمیم گرفته ام در روابط و دوستی هایم تجدید نظر اساسی بکنم وبا افرادی که فقط برای حل شدن کارشان با آدم دوست می شوند ویا کسانی که دور دنیا را می گردند ولی یک نگاه به بغل دستیشان نمی کنند و یا حتی از گفتن یک تبریک اکراه دارند ارتباطم را کم کنم ویا حتی قطع کنم  وبه قول معروف فیتیله چراغهای رابطه را کمی پایین بکشم

پی نویس2:خدایا ما را از توفیق محبت وکمک به دیگران محروم نفرما   



پیامبر اعظم(ص) زنان را آزاد کرد ،کودکان را دوست داشت وسالمندان را تکریم میکرد .....ما چه میکنیم؟!

پیش نویس: اول می خواستم مطلبی در مورد ایام عیدوکارهای که در عید انجام دادم بنویسم ولی در این چندروز صحنه های دیدم که بسیار متاثر شدم از خودم و از جامعه ای که در آن زندگی می کنیم برای همین  منصرف شدم شاید در نوبتهای بعدی بنویسم

این روزها نمی دانم باید بخندم یا بگریم ایام میلاد پیامبر اعظم(ص) وحضرت امام جعفر صادق (ع) است و به قول معروف ماه ربیع الاول است و هرکسی نخندد ضرر کرده است ولی وقتی به درون خودم فرو می روم و سر در گریبان می برم گریه ام می گیرد از کارهای خودمان از ظلمی که به خودمان و پیامبر اعظم(ص) می کنیم از این که ادعا می کنیم مسلمان و پیرو او هستیم ولی هیچکدام از کارهایمان از او پیروی نمی کند وشبیه کارهای او نیست،

 پیامبر(ص) زنان را ارج می نهاد و آنان را عزت داد و آزاد کرد ما آنان را در بند کشیدیم تا آنان برای گرفتن حق و حقوق خود به ایدولوژیها و ایسم های غربی مانند فمینیسم و.... پناه ببرند،

 پیامبر(ص) کودکان را بسیار دوست داشت و به آنان محبت می کرد اما ما کودکان را رها کردیم تا در سر خیابان و چهار راهها اسفند دود کنند و برایمان فال بگیرند،

 پیامبر(ص) پیران و سالمندان را حرمت می گذاشت و تکریم می کرد اما ما آنان را تحریم می کنیم و به حبس (خانه سالمندان ) می اندازیم ،

 پیامبر ....... کارهای دیگری می کرد ما ........کارهای دیگر می کنیم

 پیامبر نیکو کار بود آیا ما نیکوکار  هستیم؟! 

پی نویس ۱: می گویند روزی لات، عرق خوری در حال مستی جلوی آیت ا... شبستری (عارف نامی )را گرفت و گفت : حاج آقا به ما می گویند لات ، عرق خور ، چاقو کش ، مست ،

 به شما هم می گویند : آیت ا... شبستری مبلغ دین و رهرو راه خدا ....

ما چاقو کش ، مست ، عرق خور هستیم آیا شما هم رهرو راه پیامبر و مبلغ دین هستید؟!

آیت ا...شبستری سر بر دیوار گذاشت وسخت گریست 

پی نویس ۲:اللهم اجعل محیای محیا محمد(ص) وال محمد(ص)و

                                                                                     مماتی ممات محمد(ص) وال محمد(ص)