تبليغاتX
زادمهر

 

 

زادمهر

بهwww.zadmehr.comخوش آمدید

......................... کارت تبریک من کو ؟!!

پیش نویس: من تنها در یک جزیره مانده ام

  اگر این ساعت خواب را بیدارکنم

  این خرده علف ها را سبزه بدانم

   این شن ها را جای سماق بگیرم

  و این نارگیل پوسیده را سیبی فرض کنم

  اگر این قلوه سنگ ها بوی سیر بدهد

   این فضله مرغان دریای نقش سمنو را قبول کند

   واین نقشه گنج گمشده جای سکه را بگیرد،

    هفت سینم کامل است.

    تنها دوستم

   این نخل لاغر در گوشم زمزمه میکند :

  ـ خوب که چه شاعر ریشو ؟

  شد یک بطری سر گردان بیاید در این جزیره را بکوبد

       وبگوید این هم کارت تبریک شما ؟

                                                   شاعر: حمید رضا شکار سری

     پس نویس :سال نو مبارک



سرباز امریکایی و عروسش

لینک عکس از وبلاگ سکوتاین سرباز عراقی از جنگ برگشته است و با این صورت سوخته ازدواج هم کرده است   هرچه میخواستم مطلبی بنویسم ولی دیدم که تصویر خود گویاتر از هر کلامی است ،

 راستی این عکس چه حسی به شما می دهد و شما رابه یاد چه چیزی می اندازد ؟؟ ویا چه شعری را به ذهنتان متبادر می کند؟!

لازم به ذکر است اصل مطلب در وبلاگ سکوت قرار دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



یک ترانه از اهورا ایمان

  «زشت و زيبا»

 

نه ميشه باورت كنم                   نه ميشه از تو رد بشم

نه ميشه خوب من بشي              نه ميشه با تو بد بشم

 

نه دل دارم كه بشكني               نه جون دارم فدات كنم

نه پاي موندنِ مني                      نه مي تونم رهات كنم

 

نه مي تونه تو خلوتش               دلم صدا كنه تورو

نه مي تونم بگم بمون                نه مي تونم بگم برو

این ترانه را دوست شاعرم اهورا ایمان  سروده است که احسان خواجه امیری نیز آن را خوانده است وبه زودی آلبوم  آن روانه بازار می شود برای دیدن وخواندن ادامه ترانه می توانید به وبلاگ اهورا ایمان و یا به اینجا بروید



رشحیات من8، من دوستم وعشق و....

پس نوشت۱ : این مطلب را به سفارش دوستم نوشتم

پس نوشت ۲: شما چه تعریفی از عشق ارائه میکنید؟

"کی یر که گور" یکی از فیلسوفان شناخته شده واز فیلسوفان مورد علاقه من در مورد عشق میگوید: عشق از ایمان برتر است زیرا که ایمان امری یک سویه است وعشق امری دوطرفه است  اگر شما یکنفر را دوست داشته باشید واو شما را دوست نداشته باشد این تبدیل به ایمان میشود ،

 خداوند نیز میفرماید :(فکر میکنم حدیث قدسی باشد سعی میکنم نزدیک به مضمون باشد )هرکس به من ایمان بیاورد ومن را دوست داشته باشد من نیز او را دوست دارم ودر ببین بندگان من کسانی هستند که عاشق من هستند و من هم عاشق آنها هستم،

 ویا حضرت علی (ع) میفرمایند:( تقریبا به این مضمون)   بندگان سه گونه خدا را عبادت میکنند عده ای  مانند بردگان از ترس خدا وند عده ای  مانند تجار وبازرگانان برای بهشت وعده ای فقط برای خود خدا او را می پرستند ، روانشناسان نیز عشق زن ومرد را اینگونه تعریف میکنند:

 نیاز جنسی +کمی عاطفه،حالا سوالی که برای من پیش آمده این است که عشق بین زن ومرد جزء کدام تعریف می باشد واز همه مهم تر اگر  ما به عنوان یک انسان مدتی عاشق کسی بودیم وبعد فرد مقابل نخواست به عشق ادامه بدهد وچگونه میتوان سطح عشق را به تقطه اول بازگرداند به صورتی که هر دوطرف وبه خصوص عاشق زیان نبیند ومشکل روحی پیدا نکند؟؟ لطفا راهنماییم کنید

پی نوشت ۱: یک  مطلب  از" کی یر که گور" در مورد ازدواج:

اگر ازدواج کنید پشیمان خواهید شد . اگر ازدواج نکنید نیز پشیمان خواهید شد ازدواج بکنید یا نکنید به یک سان پشیمان می شوید و در هر دو حال تاسف خواهید خورد اگر به دیوانگی های این دنیا بخندید پشیمان می شوید اگر آن را بی اندازه به جد بگیرید نیز پشیمان می شوید چه بخندید و چه گریه کنید به یک اندازه پشمیان هستید و در هر دو حال تاسف خواهید خورد

پی نوشت ۲: دیروز برای بار سوم فیلم در حال وهوای عشق اثر ونگ کار وای را دیدم  بزودی مطلبی را در موردش می نویسم



دو روایت از ماجرای طلاق دوستم

۱.امروز با اینکه خیلی کار داشتم رفتم دادگاه طلاق یکی از دوستانم  البته من زودتر رسیده بودم و دوستم هنوز نیامده بود و خانمش آنجا بود ،تقاضای طلاق را  دوستم داده بود بعد از ۱۰دقیقه دوستم رسید ودادگاه شروع شد قاضی کلی با دوطرف صحبت کرد  از  دوستم پرسید شما  چرا میخواهید همسرتان را طلاق بدهید  آیا ناسازگار است ،بیماری دارد و...از اینگونه  سوالها بعد از کلی بگو مگو یهو  دوستم گفت :ببین آقای قاضی همسرم ادم خوبیه ما وضع خوبی دا ریم  من براش  ماشین خریدم  ما حداقل دو ماهی یک بار به مسافرت میرویم گاهی هم خارج میرویم  کلی طلا داره ، اما از وقتی که ازدواج کردیم فقط ۲ ماه اول بهم میگفت دوست دارم والان ۶ ماهه که بهم نگفته دوستم داره... تا قاضی آمد حرف بزند خانم دوستم گفت: آقای قاضی چرا باید بگویم ..آن زمانی که من به ایشان میگفتم دوست دارم میخواستم به دستش بیارم حالا که به دستش آوردم چرا باید بگویم ؟؟؟؟ ..... تازه از تقاضاهای من نمیفهمه که من دوستش دارم ؟؟! دوستم از دادگاه رفت بیرون ............

...........................................................................................................................................

۲امروز با اینکه خیلی کار داشتم رفتم دادگاه طلاق یکی از دوستانم ، البته من زودتر رسیده بودم و دوستم هنوز نیامده بود وخانم دوستم آنحا بود ،تقاضای طلاق را  خانم دوستم داده بود بعد از ۱۰دقیقه دوستم رسید ودادگاه شروع شد قاضی کلی با دوطرف صحبت کرد  از خانم  دوستم پرسید شما  چرا میخواهید  ازهمسرتان  طلاق بگیرید،  آیا ناسازگار است ،بیماری دارد شما را کتک میزند ،معتاد است و...از اینگونه  سوالها بعد از کلی بگو مگو یهو  خانم دوستم گفت :ببین آقای قاضی همسرم آدم خوبیه ما وضع خوبی دا ریم   برای من  ماشین خریده  ما حداقل دو ماهی یک بار به مسافرت میرویم گاهی هم خارج میرویم  کلی طلا دارم ، اما از وقتی که ازدواج کردیم فقط ۲ ماه اول بهم میگفت دوست دارم والان ۶ ماهه که بهم نگفته دوستم داره... تا قاضی آمد حرف بزند  دوستم گفت: آقای قاضی چرا باید بگویم ..آن زمانی که من به ایشان میگفتم دوست دارم میخواستم به دستش بیارم حالا که به دستش آوردم چرا باید بگویم ؟؟؟؟ تازه از این همه چیزهای که برایش میخرم نمیفهمه که من چقدر دوستش دارم...... .......  خانم دوستم از دادگاه رفت بیرون ............



من و دو نویسنده بزرگ ایران

در هفته ای که گذشت  دو اتفاق ادبیاتی خوب برایم افتاد

۱ اول دیدار با لیلی گلستان در نشر ثالث بود، چند نفر از دوستانم یک قرار ونشستی را با لیلی گلستان گذاشته بودند  در نشر ثالث ، جای شما خالی از ساعت ۴ بعداز ظهر تا ساعت ۷ من و ۱۰ نفر دیگه  همراه  با خانم لیلی گلستان در مورد همه چیز صحبت کردیم، البته بیشتر خانم گلستان صحبت میکرد وبه هر سوال کوتاه ما جوابهای مفصل وکاملی می داد ، خانم گلستان از همه چیز گفت از بعضی رفتارهای استبداد گونه پدرش تا خاطرات وویژگیهای شخصیتی برادر مرحومش کاوه ،از خاطراتش با نویسندگانی همچون صادق هدایت تا داستانها و نوشته هایش از  رنج وزحمتی که برای تک تک کتابها متحمل می شود تا دلواپسی های که این روزها  برای چاپ آنها دارد و..... بسیار دیگر، در پایان هم خانم گلستان همه ما را به  قهوه دعوت کرد وحتی پول قهوهها را خودش  حساب کرد، قرار است مشروح این نشست در روزنامه کارگزاران چاپ شود

۲  دوم مراسم انتخاب بهترین داستان کوتاه صادق هدایت بود

اول مراسم خسرو سینایی در مورد صادق هدایت سخنرانی کرد و بعد با آکاردون چند موزیک خاطره انگیز  را نواخت و بعد هم کیکاوس یاکیده داستان تاریکخانه  هدایت را خواند و استاد پازوکی با پیانو  قطعاتی از آهنگی را که خود ساخته بود نواخت و همراه با آن شعری را خواند و سپس جوایز  اهدا شد

 مدیا کاشیگر در بیانیه هئیت داوران نکات جالبی را بیان کرد،  اینکه  محتوای اکثر  داستانها(بیش از ۱۰۰۰ داستان به دبیر خانه رسیده بود )  که به دبیرخانه ریسده بود به مسائل اروتیک اشاره کرد بودند وبیشتر داستانها در مورد شکست عشقی، بی محتوای وپوچی زندگی ودنیا و بی معرفتی وبی احساسی آدمهای زمانه بود، ضمن اینکه اکثر نویسندگان داستانها جوان بودند که ۷۰٪ آنها را مردان و۳۰٪ آنها را زنان نوشته بودن هرچند در پایان دو جایره را زنان ویک جایزه را مردان بردند وتندیس را هم یک نویسنده زن برد این هم قسمتی از  داستان سه قطره خون صادق هدایت ....

((دریغاکه بار دگر شام شد،               سراپای گیتی سیه فام شد،

همه خلق را گاه آرام شد،                 مگر من که رنج وغمم شد فزون.

جهان را نباشد خوشی در مزاج،             به جز مرگ نبود غمم را علاج،

ولیکن در آن گوشه در پای کاج،

                                                چکیده است بر خاک سه قطره خون))

پ،ن: هرچند اکثر داستانهای صادق هدایت را در دوران دبیرستان خوانده بودم ولی این روزها خواندن آن یک لذت دیگری داردو نکات جدیدی را در آنها کشف می کنم..........   

 



رشحیات من 7، شما چقدر به حرف مردم اهمیت می دهید

پیش نویس:  شما دوست دارید با یک دختر رابطه داشته باشید کسی مکتوجه نشود ویا با هزاران دختر رابطه نداشته باشید وهمه فکر کنند که رابطه دارید ؟!

به تازگی  متوجه مسئله ای در بین دوستانم شده ام در جمع دوستان  من بعضی آقایان به بعضی خانمها علاقه پیدا کرده اند  (و بلعکس) ولی شرم می کنند که بیان کنند آنهم نه از روی حیا بلکه به خاطر حرف مردم واین مرا به فکر فرو  برد !!

  شما چقدر به حرف اطرافیان ویا به عبارتی حرف مردم اهمیت می دهید،  تا چه میزان براساس حرف مردم زندگی میکنید ،آیا تا به حال این سوال را از خود کرده اید ؟آیا شما در تصمیم گیریها (بیشتر شخصی) حرف مردم را لحاظ می کنید ویا آن کاری را می کنید که درست است ؟

 متاسفانه به نظر من داستان  جامعه امروز ما و بعضی از  خود ما که در آن زندگی می کنیم حکایت داستان آن مرد وپسرش است که برای فروش خرشان از روستا حرکت می کنند وبه شهر می آیند و در بین راه هر کدام از اهالی که آنها را می بیند یک نظری می دهد (حتما  حکایتشان را می دانید ) ودر آخر هم  خر را از دست می دهند وهم زحمت ومشقت بیهوده کشیده اند ، حال حکایت جامعه ما هم اینگونه است مثلا پسری که با یک دختر دوست است ویک رابطه سالم دارد باید مواظب باشد که اطرافیان به رابطه آنها شک نکند واگر روزی بفهمند باید حتما توجیه کند ودروغ بگوید که نه اصلا رابطه ندارد ویا برعکس، در حالیکه یکی از نشانه های انسانهای معنوی این است که کاری را که فکر می کنند درست است انجام می دهند  و  به حرف مردم اهمیت نمی دهند، نمونه بارز آن پیامبران هستند که علی رغم تمام مشقات  کاری را که درست بود انجام می دادند،از مضرات عمل کردن به حرف مردم واین که انسان مواظب باشد تا مردم پشت سرش حرف نزنند واو را تایید کنند این است که آدم ریا کار  دروغ گو ومنافق می شود نمونهای آن را زیاد دیده اید پیرامون این مساله سخن بسیار است که شاید اگر فرصتی باشد بگویم ........تا بعد

پس نویس: آیا فیلم کارگران مشغول کارند را دیده اید؟



داستان: من تو را دوست دارم

تو میدان فاطمی منتظر تاکسی ایستاده بودم منتظر تاکسی که یک پژو 206 چراغ زد وبعد نگهداشت خواستم بگم ولیعصر ولی راننده پژو  زودتر  گفت سوار شو راننده اش یه دختر بود شناختمش مریم دوستم بود

 سوار شدم گفتم تو اینجا ....که نگذاشت حرفم تمام بشه باایما و اشاره حالیم کرد که یکی داره به حرفهامون گوش میده  رفتیم ولیعصر وتوی کافی شاپ نشستیم وقتی که دو تا قهوه ترک سفارش دادیم -آخه همیشه ما قهوه ترک سفارش میدهیم اون اوایل دوستی مون من قهوه فرانسه با شیر میخوردم اما به خا طر اینکه مریم دوست نداشت هردو تایمون قهوه ترک سفارش میدیم-

  گفتم: قضیه  چیه 

در حالیکه دستهامو گرفته بود گفت: هیچی ،بابام فکر میکنه من هنوز هم باتو رابطه دارم برام به پا گذاشته  الان هم تو ماشین بیسیم گذاشته بود داشت استراق سمع میکرد

  گفتم: مگه رابطه نداری داری دیگه 

 گفت: چرند نگو من تورا دوست دارم اگر شبها بهت زنگ نزنم نمیتونم بخوابم  اگر هفته دو سه مرتبه نبینمت اعصابم بهم میریزه

 گفتم : من هم تورو دوست دارم ،این حرفهادرسته اما زندگی که همش اینها نیست  تو وضع مالیت خوبه پدرت پولداره من چی من یه دانشجو طبقه متوسط هستم نمیتونم آن چیزهای که تو میخوای را برات فراهم کنم

گفت: حرف مفت نزن ، چرا مثل سریالهای تلویزیون صحبت میکنی من تو رو دوست دارم ، حالا تکان نخور بعد بلند شد تا  من را  ببوسه لبهاش را آورد جلو که..............................

علی ..علی....علی ...پاشو مادر ظهر شدها  مگه  نمی خوای بری سر کار  پاشو آفتاب الان میزنه ....نمازت قضا میشه ها

پاشو دیگه  دیرت میشه ها